چيست ، و لكن آن آتش نور توحيد بود كه موسى عليه السلام مر آن را به چشم بصيرت بديد و نتوانست به كسى نمودن بىميانجىء كتاب و شريعت و عمل ، چنانك آتش دنيا روى ننمايد مگر بميانجى چيزى كه از آب و خاك رسته باشد و اندر هوا پرورده شده باشد ، پس هر كه مر كتاب و شريعت و عمل را دست بازدارد البته مرجان او نور توحيد را نتواند يافتن ، همچنانك اگر كسى گويد كه من به هيچ چيز كز آب رويد و از خاك يارى نخواهم برجستن آتش ، آن كس البته به آتش نرسد و فائدهء آتش ازو بريده گردد ، و چون آتش طبيعى كه او را هيچ دانش نيست جز بميانجيان كه با او آشنااند همى روى ننمايد ، علم توحيد سزاوارتر كه روى ننمايد جز بدان كسى كه سپس فرمان آشنايان او برود از پيامبران عليهم السلام . پس هر كه كتاب خداى را و شريعت رسول را و عمل و طاعت را بيشتر كار بندد علم توحيد سوى او روشنتر شود همچنانك هر كه هيزم بيشتر جمع كند روشنى و گرمى از آتش طبيعى بيشتر يابد .
صف بيست و سوم سخن اندر هويت مبدع حق
گوئيم - بر اندازهء طاقت بندگى خويش اندر توحيد نه بر اندازهء حقوقمندى او - كه مبدع حق دور است از هويت و ناهويت ، از بهر آنك هويت مر عقل راست كه هستىء حق او راست و ناهويت مر ابداع راست كه خود مبدع حق است بر عقل اول ، و عقل اول بدليل هستىء خويش و نيستى ابداع مر مبدع خويش را بشناخت و اين هر دو صفت از پديدآورندهء خود دور كرد ، و عقل بشناختن هستىء خويش هويت آفريدگار را از هست و ناهست دور كرد ،