واجب شد دانستن كمترين دو حرف را كه آن دو اصل است مر دو جهان فرازآرنده هست و جزين دو حرف هست ، و نيز لازم آيد كه فرازآرندهء بهم در خور آن چيز باشد ، كه اگر او را با ايشان درخورى نبودى ايشان بميانجى او فراز نيامدندى . پس درست شد كه فرازآرندهء اين دو حرف دو اصلاند مر دو جهان را ، بارى سبحانه نيست ، چه او جل جلاله اندر خور بودن ، بآفريدگان خويش و مرو را نام نيست و صفت نيست و شمرده نيست ، و بىنام و بىصفت ناشمرده نيست ، چه اين همه كه ياد كرده شد آفريدگان اويند . پس گوئيم هر دو چيزى كه فراهم آيد فراهم آمدنشان سوم ايشان باشد تا آن دو چيز به دو يك چيز شوند و نام پذيرند و صورت ، بر مثال برخاستن شهوت از نفس مردم كه آن فرازآرنده است مرد را با زن از روى طبيعت و نكاح را از روى شريعت ، و آنست بهانهيى از بر آمدن فرزند بحقيقت ، و مر فرزند را به پدر و مادر بازخوانند ، و بدان برخاستن شهوت باز نخوانند ، از بهر آنك آن سبب نخستين است و مر آن را يافتن نيست كند به قوت ذهن و پاكىء عقل ، و ما مر آتش را گرم و خشك يابيم و گرمى كه اندر آتش است اگر با ترى يار شود هوا گردد چنانك چون با خشكى يار شود « 1 » و خشكى كه اندر آتش است اگر با سردى يار شود خاك شود ، چنانك اگر با گرمى يار شود آتش گردد ، همچنين حال ديگر اركان هم بر اين جمله است ، و چون همى روا باشد گرمى را كه اندر آتش است با خشكى يار است با ضد ترى كه خشكى است يار شدن خشكى را كند كه اندر آتش با گرمى يار است با ضد گرمى كه سرديست يار شدن دليل همىكند كه آن علت كه ميان ايشان موافقت همىافكند هست و موافق ايشانست برويى نامعلوم ، از بهر آنك نه سرد است آن علت و نه گرم ، نه ترست و نه خشك ، كه اگر آن علت بيكى ازين
هامش
( 1 ) آتش گردد .