صفات بودى مر ديگرى را مخالف بودى ، و چون يكى را مخالف بودى ، نتوانستى ميان ايشان موافقت افكندن كه مخالفان بودند . و مران علت را كه گفتيم نام نيست و صفت نيست ، و ليكن چون ديديم فراز آمدن آن مخالفان بيك جاى و هر يكى را از ايشان باز با مخالفت يار خويش فراز آمده است و دانستيم كه روا باشد برخاستن مخالف ظاهر است از ميان ايشان بموافقت هر يكى از ايشان با ديگرى ، درست شد خرد را كه هر دويى را از آن سومى هست كه او نگاهبان ايشانست اندران صورت كه هر يكى را هست از طبايع ، و چون همه چيز را اندر عالم جفت يافتيم و مر هر جفتى را از ميانجى چاره نيست كه مريشان را بهم فراز آرد ، همچنانك آن ميانجى جمع كرده است ميان گرم و خشك تا صورت آتش ايشان بحاصل آمده است . و ديگر طبايع همچنان و آن ميانجى واجب آيد كه نه گرم است و نه سرد است ، نه تر است و نه خشك است ، لازم آيد كه آنچ ميان جوهر و عرض جفتى داده است ، نه جوهر است نه عرض ، و چون چيزى بيرون نيست از آنك يا جوهر است يا عرض معلوم كرديم كه آن جفت كنندهء جوهر با عرض نه جوهر است و نه عرض ، درست شد كه او چيزى نيست ، و چون آن علت جفت كنندهء مر شىء را رد كرد نشايد كه بيرون باشد از نه چيزى يا نه از نه چيزى ، پس آن غايت كه گفتيم از دو بيرون نيست :
يا نه چيز است يا نه نه چيز است ، پس ظاهر كرديم خردمند را كه آن نه نه چيز است و آنك نه چيز است نه خداى است ، برتر از آنست كه مرو را ماننده باشد ، پس آن علت جفتكننده مانند خداى نيست كه نه نه چيز است . پس گويم آن نيست كه اثبات كرديم ، آنست كه خداى تعالى علت دو عالم را از و هست كرد كه او از نيست بود ، او معلول نخستين است كه عقل است ، و ايزد تعالى برتر است
خوان الإخوان ( فارسى ) — صفحة 288
مساهمون: ناصر خسرو
ص٢٨٨