از علت و معلول . پس گوئيم كه عقل او به علت خويش معلول است و به روى معلولى با ديگر آفريدگان از چيز ديگر ماننده است ، و لكن بدانچ علت او معلول نيست از ديگر معلولات يگانه است ، و ميان هر معلولى و ميان علت او جدا يكى است ، بدانچ علت او معلول علتى ديگر است . و نيز عقل كه دارا به علت است هر مردى را از عقل نصيب است و بىنيازند به او بدانستن ، هر چند كه دانش جزئى بدانش كلى نرسد ، زيرا كه دو تن باشند كه يكى از ايشان هزار درم دارد و ديگر يك درم دارد اندران روى كه هر دو تن را ملك است انباران باشند پس آفريدگان بعقل مانندهاند ، و آنچ مرو را مانندهاند و آنچ مرو را ماننده باشد او نه خداى باشد ، پس عقل نه خداى است ، و همچنين عقل زنده است هرگز نميرد و همه زندگان هستند و فرود از و تا مردم پديد كه بزندگانى با او انبازند هر چند كه زندگانى او جاويدى است و ديگر چيزهاى زندگانى به دو يافتهاند ، و حكم اندر زندگىء جاويدى و زندگانى فانى همان است كه مثال آن اندر انبازى ميان دو خداوند ملك كه ياد كرديم . پس همه زندگان مانند عقلاند ، و آنچ مرو را مانند باشد نه خداى باشد . پس عقل نه خداى است .
معارضه
اگر كسى گويد كه چون همىگويي كه زندگى از عقل است پس ازين شريفتر مرتبت چگونه باشد ، و صفت خداى همين است كه خلق را جان او داده است .
جواب
مرو را گوئيم اين صفت خداى نيست بر حقيقت كه اين صفت مطيعتر بندهيى است از بندگان خداى و آن عقل است . ببايد دانستن كه اثر آن مؤثر اندر چيزى بر اندازهء آن مرتبت باشد كه اندران مؤثر موجود باشد ، و جز از