بيكار ماند ، و چون مرين عالم را جسم و نادان و بيكار يافتيم دانستيم كه كاربند او روحانى است كلى عظيم و دانا ، و نيز مبدع آن باشد كه او چيزى نه از چيزى ديگر باشد ، و مخلوق چيزى باشد از چيزى ، پس مبدع حق آنست كه او را از جهت اويى نام نيست و از جهت ما كه پديد پديدآورندگانيم نام او مبدع حق است ، اعنى پديدآورندهء چيز نه از چيز . مبدع كه او عقل است چيزى پديد آورده نه از چيزى . و او محيط است بر جملگى هر چه او را هستى است ، و مخلوق اول نفس كل است كه او نخستين چيزيست پديد آمده از چيزى ، اعنى كه پديد آمدن او بميانجى عقل است از امر بارى سبحانه .
معارضه
اگر كسى گويد چون همىگويي كه عقل آنست كه محيط است بر هر چه او را هستى است ، پس چه ماند از خدايى كه تو بعقل اثبات نكردى ، پس بدعوىء تو خود عقل خداى است .
جواب
مرو را گوئيم كه نزديك خاص و عام معروف است كه بودش عالم را بآنچ اندر اوست سبب « كن » بود از بارى تعالى ، و چاره نيست مرين دو حرف را از فرازآرندهيى آرندهيى كه او مر آن را فراز بياوردى ، اين كلمت ازين دو حرف حاصل نشدى ، و چون اين كلمت نبودى جهان نبودى ، و فرازآرندهء دو چيز لازم آيد كه جز آن دو چيز باشد و پوشيدهتر و نايافتهتر از ايشان باشد .
و چون بودش بدين حرف نظام يافت فرازآرندهء اين دو حرف برتر باشد از باشانيدن ، از بهر آنك باشانندهء عالم « كن » بود ، اعنى بباش . پس نخست بر ما