اوفتد و آب و هوا و آتش مرو را يارى دهند ، و اندر آن حال كه اندر رحم ماده باشد آن نطفه مرو را اندر حال خويش اختيار نباشد بل كه مجبور باشد ، بر مثال تخم كه اندر خاك آب و هوا و آتش بيابد نتواند كه نرويد ، پس نطفه كاندر پشت مرد فعلى نبود او را - نه بجبر و نه به اختيار - و چون اندر رحم اوفتاد كار كن گشت بجبر كه از آن نتوانست بازايستاد ، و تا بدان وقت كه حس به دو نپيوست با شناختن به دو نيك و دانستن دوست از دشمن او مجبور بود ، و چون حس بيافت مختار گشت اندر فعلهاى خويش و خواست بگفت و خواست خاموش بود ، خواست برفت و خواست بنشست ، و از درجهء جبر بدرجهء اختيار افتاد ، و خداوند علم حقيقت مر مختار را ناتمام و ضعيف شناختند ، و خود همچنين است ، از بهر آنك مختار آن باشد كه خواهد بكند كارى و خواهد نكند ، و خواستن او مر چيزى را و از ناخواستن او همان چيز را از ضعيفى و عاجزى و ناتمامى او باشد ، چه اگر تمام بودى چيزى كردى كه او را از آن باز نبايستى گشتن
پس گوئيم كه مردم اندر جبر يافتن حس و نطق مختار است . و مختار شريفتر از مجبور است ، و لكن توانا نيست ، كه اگر توانا بودى مختار نبودى بلك از اختيار بىنياز بودى . و چون مردم كه از درجهء نفس ناميه بدرجهء حسى آمد از جبر به اختيار رسيد لازم آيد از حكم قياس كه چون از درجهء حس بدرجهء عقل رسد قادر مطلق گردد ، و اين آن وقت باشد كه اندر كار بستن نفس ناطقه و پرورش او بر حق و كار بستن عمل و شناختن علم تقصيرى نيوفتد تا از درجهء اختيار بدرجهء قدرت رسد . - و اين برهانى روشن است و راهى ستوده كه نموده شد خردمند را .
خوان الإخوان ( فارسى ) — صفحة 277
مساهمون: ناصر خسرو
ص٢٧٧