بر آثار صانع ، آن وقت ترتيب آرد ، گويد چنانك اين عالم صنعت از صانع همىپذيرد و بفرمان او همى كار كند بر مثال پذيرفتن در آثار صنعت از درگر مردم را كه مصنوع است فرمانبردار بايد بود و از صانع خويش علم ببايد پذيرفتن بر مثال پذيرفتن در درگرى را از درگر . و ما را كار بايد كردن بعلم چنانك آفريدگار ما كار كرد بدانش تا اندر حد بزرگى مانند شويم مر صانع خويش را ، آن وقت فصل آرد ، و آن جدا كردن خبر ممكن باشد از خبر ناممكن ، پس گويد كه اين خبر كه من گفتم ممكن است و آن را شايد بود گويند ، و ناشايد بود ناممكن باشد ، و گويند عالم بذات خويش بشكلهاى مخالف است از افلاك چون گنبدها و از كواكب چون گويها و از آب رونده و ز خاك ايستاده و از باد پرنده و جز آن . پس اگر مرين عالم را آفريدگار نبودى كه اين خلافها بخواست او بوده شده است ممكن نبودى كه چندين خلاف اندر عالم بوده شدى از ذات يك چيز كه عالم است ، و از كوه بىصنعت سيم پارهيى بيرون آيد بىشكل ، و لكن ممكن نباشد كه انگشترى كرده بيرون آيد به شكل و صورتش ، اين فصل باشد از بهر آنك ممكن است كه مر عالم را آفريدگار است و ممكن نيست كه نيست ، آن وقت برهان گويد و آن حجت باشد كه گويد حال مردم از اول بودش تا به آخر بودش هيچ بر مراد او نباشد ، از بهر آنك از شكم مادر بيرون آورد بوقتى بىخواست او بدان دليل كه چون بيرون آوردندش بخروشيد ، و آن خروش از كودك نشان ناكامىء او بود بآمدن اندرين عالم ، و چون بزرگ شد خواست كه همچنان جوان بماند نتوانست همچنان ماندن ، و چون پير گشت خواهد كه درين عالم بماند و نتواند ماندن ، و چون آمدن و شدن مردم بمراد او نبود ناچاره بمراد آفريدگار او بود ، از بهر آنك چاره
خوان الإخوان ( فارسى ) — صفحة 264
مساهمون: ناصر خسرو
ص٢٦٤