آن بحروف آواز مركب كند و بر محسوسات مثل گرداند و بخلق برساند ، و همه سخن آن مؤيد بنفس قدسى پيوندد و زان روى نباشد ، از بهر آنك هر چيزى را غايتى هست و آن غايت و نهايت نفس قدسى است كه كلام روحانيان را بيابد ، و هيچ چيز اندر عالم جسمانى كه او گردنده است هميشه نهايت خويش نتواند بودن . پس سخن خداى تعالى از نفس پيمبر عليه السلام بمنزلت شعر است از نفس ناطقه به مثل ، و خبر از نفس ناطق عليه السلام بمنزلت ديگر سخنهاست از نفس ناطقه به مثل ، و سخن خداى تعالى از نفس رسول عليه السلام بمنزلت بار است از درخت بارور كه برگ به شكل ميوه باشد و لكن ببوى و مزهء او نباشد . و همچنين خبر رسول و آن بمعنى باشد كه سخن خداى است ، و اگر نفسهاى خلق بر نگاه داشت خبر آن رغبت نكند كه بر نگاه داشت سخن خداى از نفس قدسى بمنزلت سخن معنى دار است گزارده بحروف و كلمات از نفس ناطقه ، و خبر رسول از نفس قدسى بمنزلت آواز مردم است از نفس ناطقه ، و اندر سخن آواز است و لكن اندر آواز سخن نيست . پس گوئيم كه خداوندان تأييد چون اساس و امام و باب و حجت مر سخن خداى را به حق برگرفتند و بشناخت اندر آن فرمانها برفتند بر حقيقت نه بر ظاهر الفاظ ، هم بر آن مثال كه خداوندان نفس ناطقه مر سخن را چون بشنوند و بر اندازهء آن معنى برگيرند كه اندر آن سخن باشد وز پس مراد گوينده روند و نگرند كه آن گوينده مر آن سخن را بآواز نرم گفت يا بآواز بلند ، از بهر آنك شنوندگان خداوندان نفس ناطقه بودند ، و آن خداوندان نفس حسى از جانوران كه مر ايشان را آواز وى نطق است مر زبان مردم و آگهى نداد بمعنىء آنچ مردم گويد نرسيد ، چنانك اگر كسى بانكى بر ستورى زند بسخنى كه چنين كن يا
خوان الإخوان ( فارسى ) — صفحة 261
مساهمون: ناصر خسرو
ص٢٦١