گروهى تا مر گروهى را مسخر كرد .
پس گوئيم كه غايت نفس ناطقه آنست كه تا سخنى بگويد معنى دار بلفظى مهذب بىحشو يا مسجع چون خطبههاى عرب يا مقفى و موزون چنانك شعر است كه بترازوى عقل سنجيده است و هر بيتى را به آخر او سخنى مانند آنك به آخر آن ديگر بيت آورده است ، و هر يكى را معنى ديگرست و ديگر خداوندان نفس ناطقه از گفتن همچنان عاجزند ، مر آن كس را همه مسخر او همچنان مقفى و موزون نيست بلك وقت سخن خويش را بغايت رساند و بنهايت آن قوت است كه چيزى بگويد ، و بدان وقت كه آن خواهد گفتن نخواهد كه سخن كسى بشنود كه خاطر او از آن فرو ماند ، پس بدان شرف كه سخن منظوم راست بر سخن منثور خداوندان سخن منظوم همى جدايى جويد از گويندگان سخن منثور ، و با فرود از خويشتن اندر يك زمان قرار نيابد ، و آن كس همه سخن خويش شعر معنىدار نتواند گفتن ، از بهر آنك شعر مر نفس ناطقه را بمنزلت بار است مر درخت ميوهدار را و هر چه از درخت ميوه بيرون آيد همه ميوهء شيرين خوشبوى نيك رنگ نباشد ، بل بر درخت مر يكى بار را صد برگ باشد كه شكل مانند بار دارد و لكن بمزه و بوى چون بار نباشد . پس گوئيم كه چون نفس قدسى ببندهيى از بندگان خداى پيوسته شود آن بنده بدان نفس مر سخن روحانيان را بتواند پذيرفتن بىآواز و بىحروف و كلمات ، و بدان وقت كه سخن روحانيان به دو خواهد پيوستن وى از همه محسوسات بريده شود و حواس او از كار بماند ، بسبب مخالفت كه معقول را با محسوس هست ، تا بدان نفس شريف مران اشارت روحانى را بيابد ، آن وقت آن اشارت را از بهر عاجزىء خلق از پذيرفتن
خوان الإخوان ( فارسى ) — صفحة 260
مساهمون: ناصر خسرو
ص٢٦٠