فرمودن و كار بستن مر عالم روحانى را و بيرون آوردن منفعتها را كه صانع اندرو تقدير كرده است . مگر پيمبران را عليهم السلام كه ايشان بسخن منطقى كه بياوردند هر چيزى را ازين عالم بجايگاه خويش بنهادند و پديد آوردند سياستهاى عجب و حكمتها كه اندر آنست كمال عالم روحانى و پيدا كردن آن منفعتها ازيشان عليهم السلام بود و بس ، و آغاز پيوستن تأييد به مؤيدان زبان باشد كه او توانا باشد بر بيرون آوردن چيزهاى پوشيده نه از راه حواس ، چنانك بحس دليل كند بر چيزهاى پوشيده بلك مؤيد بتأييد آنگه رسد كه نفس او محسوسات را فراموش كند و از حس جدا ماند بوقت بيرون آوردن آنچ به دو پيوسته شود از عالم علوى . و رغبت كند اندر معقولات ، آن معقولات كه آن اندر آويخته نباشد بچيزهاى هيولانى چنانك معروفست ميان علماء دينى كه چون رسول مصطفى صلى اللّه عليه و آله برو وحى آمدى گونهء روى او بگشتى و بحالى شدى ميان خفتگى و بيدارى و عرق از اندامهاى او بگشادى و به هيچ چيز ننگريستى تا باز به هوش آمدى ، آن وقت آنچ بوحى به دو رسيده بدى به زبان عبارت كردى . پس آن ازو عليه السلام دليل بود بدانچ گفت از محسوسات بر معقولات دليل گرفت . و فرق ميان دانايان مؤيد و داناى نامؤيد آنست كه داناى نامؤيد اندر مانده است بنگاه داشتن علمها و حكمتهاى خويش بدليل گرفتن از محسوسات ، داناى مؤيد را آن حاجت نيست اندر ذات خويش بيرون آوردن حكمتهاء معقول بر آنچ از برتر از آن دليل گيرد تا از محسوس بر معقول يارى خواهد ، و لكن باشد كه اندر نفس مؤيد چيزى روحانى پديد آيد از بهر بيان كردن حكمتى يا مانند كردن چيزى را كه مؤيد چاره نيابد از عبارت آن به چيزى محسوس كه اگر آن عبارت نه از
خوان الإخوان ( فارسى ) — صفحة 254
مساهمون: ناصر خسرو
ص٢٥٤