باشند ، و آن صورتى باشد از آتش محض كرده ، چنان كه صورتى كنند از چوب و مرو را چوبين گويند . اكنون چون مثال نموديم از محسوسات اندر معنىء ازل و ازليت و ازلى گوئيم كه ازل ابداع است محض كه از مبدع حق پديد آمد بىهيچ علتى و مرو را آغاز نبود ، از بهر آنك آغاز چيز علت او باشد ، و چون ابداع علت همه علتها بود خود او آغاز بود ، مر آغاز را آغاز لازم نيايد ، و مر او را امر خوانند و كلمت خوانند ، و اين نام مرو را لازم آمد از بهر بىآغازى او . ازليت مران بهره را بايد دانستن كه عقل اول از كلمت بارى بود ، آن بهر بهر بزرگ است و هويت عقل بدان بهره اشارت پذيرفت و زانچ فرود ازو پديد آمد از بهر جدا شد . پس آن بهرهء ازليت است . اما ازلى خود عقل است كه ازل بىميانجى به دو پيوسته است ، و هيچ چيز ديگر را اين خاصگى نبود و نخواهد بودن بامر بارى كه مر عقل راست .
صف نودم سخن اندر اثبات قيامت
خردمند كه اندر تدبير طبيعت بنگردى بيندى بيرون آوردن اشخاص را كه ايشان نه جزءاند از عالم چون معادن و نبات و حيوان از امهات از پيوستن نفس بامهات بداند كه آنچ ازين زايشها همى پديد آيد نه به قوت عالم است و از ذات اوست ، از بهر آنك نيابد اندر امهات كه ايشان اصلهاى عالماند چون آتش و باد و آب و خاك آن چيزها كه اندر زايشها يابد كه شاخهاى عالماند چون گوشت و استخوان و رگ و پى و جز آن . پس بداند كه اين چيزها