و قوت تمييز اندر چرايى چيزها رسد كه مردم به قوت مميزه داند كه شكر چرا شيرين است و حنظل چرا تلخ است . و دانستن چرايى برترست از دانستن چگونگى چنانك پيش ازين شرح آن گفتيم ( ؟ ) اندر كتاب . پس آن قوت او بر چرايى چيزها پادشاه باشد . پس درست شد كه اين قوت روحانى پادشاه است بر قوت طبيعى . و نيز قوت روحانى تمييزى پادشاه است بر قوت طبيعى ، بانديشه بدل كند مر آن چيزها را كزين قوتهاى طبيعت است . چنانك گرم را سرد انديشد و سرد را گرم و خشك را تر انديشد و تر را خشك و سپيد را سياه و شيرين را تلخ . و اين همه مخالفان را بانديشه كه مرو را اندر آن پادشاهى است بدل كند ، و قوت طبيعى مر چيزى را از آنچ باشد بدل نتواند كردن مگر همچنان تواندش يافتن كه هست ، اگر سرد است سرد يابدش و گر خشك است خشك يابدش . و چون رنگها و بويها و مزها و جز آن اندر قوتهاى طبيعت است ، و قوت مميزه بر طبيعت پادشاه است ، خوار آيد نزديك او اين قوتها و بدل تواندش كردن سوى ذات خويش بفكرت ، و گر قوت مميزه بر قوتهاى طبيعى پادشاه نبودى عاجز بودى از انديشه كردن بر مخالفت قوتهاى طبيعى .
پس درست شد كه قوت روحانى پادشاه است بر قوتهاى طبيعى .
معارضه
اگر كسى گويد كه قوت مميزه نتواند كه مر تلخ را شيرين و ترش را شور يا زشت را نيكو بيند .
جواب
او را گوئيم قوت مميزه چيز را بر مخالفت او چنان بدل كند بحقيقت كه انگور