صف هشتاد و دوم سخن اندر آنك بر رسيدن از چرائى عالم محالست
بازجستن از چيز نخستين به هستى باشد ، و پس از آن از مادت گويند و آن چه چيزى باشد ، و پس از آن بر رسيدن از چگونگى باشد . و چون باز درست آمد آن وقت جستن از چرايى باشد كه آن را لميت گويند . و چون چگونگى درست نشده باشد از چرائى او بر رسيدن محال باشد . و مثال اين چنانست كه كسى واقف شده باشد از چگونگىء بودش نبات از طبايع بيارىء جنبشهاى افلاك و كواكب آن وقت روا باشد كه چرايى كون نبات بجويد . و اتفاق است ميان حكماء كه هيچ كس واقف نشد بر چگونگىء بودش عالم از آفريدگار . و گفتند كه پديد آمدن از آفريدگار به امر بود و نتوانستند چگونگى پديد آمدن عالم را از امر به هيچ روى دانستن ، و برين قول بايستادند بضرورت . پس چون رايهاى حكيمان متفق شد بر آنك اندر رسيدن بچگونگىء بودش عالم محال است طلب كردن چرايى كون عالم محالتر است ، از جهت پوشيده بودن چگونگىء آن . و گر كسى گويد چرا عالم نشايد دانستن چگونگى آن چنان گفته باشد كه من ندانم كه قرآن چگونه است و لكن دانم كز بهر چيست ، و اين محال سخنى است ، و مثل اين حال چون نردبانى است به چهار پايه كه نخست پايه ازو هليت است اعنى هستى ، و ديگر پايه ازو مائيت است اعنى چه چيزى ، و سديگر پايه ازو كيفيت است اعنى چگونگى ، و چهارم پايه از و لميت است اعنى چرايى . و چون مردم تختى خواهد كردن از پايهء نخستين بايدش گرفتن . وز هستىء چيز