هست شدن هست رواست . و گرما گوئيم كه هستها نيست شود و نيست خود علت پيدا شدن هستها بود ، پس گفته باشيم علت شود مر پيدا شدن نيست را ، آن وقت چنان باشد كه گوئيم معلول علت باشد مر پيدا شدن علت خويش را ، و اين نه ممكن است بلكه نارواست . پس هست نيست نشود ، چنانك نيست هست شد . و نيز اندر هست شدن هستها از نيست . پيدا شدن عقل و نفس است ، و وجود طبايع و مطبوعات است ، و زايش عالم از معادن و نبات و حيوان و مردم و ثواب و عقاب و بهشت و دوزخ و شناسندگان توحيد مبدع حق كه بزرگتر است از همه فضيلتها ، و انواع حكمت و عجائب تدبير را كاندر آن است كه نهايت نيست ، و اندر نيست شدن هستيها باطل شدن نفس و عقل است و نايافته شدن طبايع و مطبوعات و زايش آن ، و نيستىء شناسندگان توحيد و ثواب و عقاب .
و ايزد تعالى دور است از باطل كردن حكمتهاى خويش ، و روا نباشد از جود و جلال او . پس هست نيست نشود چنانك نيست هست شد . و نيز مر نيست را كرانه نيست و بىنهايت است آنچ پيش از هست شدن هستها بود . و چون گوئيم هستها نيست شود و مر هستها را نهايت است از بهر آنك يك كنارهء هست از آن جاى است كز نيستى به هست آمده است ، و ديگر كنارهاش اين باشد كز هستى به نيستى شود . پس ازين قياس گفته باشيم كه چيزها را نهايت علت شود مر پيدا شدن چيز بىنهايت را و بىكرانه ، اعنى كه متناهى علت باشد چيز نامتناهى را و نامتناهى علت است مر متناهى را ، پس اين محال باشد . و درست شد كه روا نباشد نيست شدن هستها . - و اين برهانى روشن است مر خردمند را ، و اللّه أعلم و أحكم .
خوان الإخوان ( فارسى ) — صفحة 229
مساهمون: ناصر خسرو
ص٢٢٩