مر آن اصل را ، و براحت رسد بسبب موافقت خويش با آنچ به دو بازگردد ، و گر اندرين عالم بعلم و عمل مر جاى خويش را عمارت نكرده باشد ، اندر آن چيزها كه او را فرموده باشند اندرين عالم ، و آن فرمان را خوار داشته باشد اصل او مرو را مخالف باشد ، بدانچ اصل او كه نفس كل است مطيع است مر مبدع حق را ، و چون اين نفس جزئى از مطيع كلى رنجه شود به حكم مخالفت كه او دارد ، رنجه شدنى كه هيچ گوينده صفت آن رنج نتواند گفتن ، وز آن اندر عذاب جاويدى رسد ، و گر با اصل خويش موافق باشد بطاعت مبدع حق اندر ثواب ابدى رسد ، و السلام .
صف هفتاد و هشتم سخن اندر فرق ميان معرفت و علم
معرفت شناخت باشد ، و علم دانش باشد . معرفت اندر مردم و حيوان سرشته باشد و كسبكردنى نيست ، و علم سرشتنى نيست بل كسبكردنى است .
جان مردم كه لطيف است شناختنى است نه دانستنى ، از بهر آنك اندر هر نفسى سرشته است دانستن ، كه اندرين كالبد چيزى است كه او را جان خوانند ، و كالبد بدان چيز زنده است ، و لكن چگونگى و چه چيزى و كجايى و چرايى او را نداند ، پس او را معرفت خوانند . و تن دانستنى است ، و ببايد آموختن دانستن او را تا بدانى كه علت تن غذاست و كثيف است . اعنى از جزءهاى بسيار تركيب يافته است ، و اندر چهار طبع است : يكى صفرا كه گرم و خشك است برابر آتش از عالم ، و ديگر خون كه گرم و تر است برابر هوا از عالم