تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خوان الإخوان ( فارسى ) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
كردن از عقل مر نفس را نصيبى از نفس اندرين عالم آيد و رغبت كند نفسهاى جزئى اندر عالم علوى و خوار و حقيرتر شود به چشم ايشان اين عالم و آنچ اندروست ، و نفس كلى و جزئيات او بدين خطاب از بند طبيعت رسته شوند و راحت و نعمت جاويدى يابند . اما آن خطاب كه عقل با نفس كرد از جهت روحانى آغاز آن شوق دائم است كه عقل بر نفس افاضت كرد - اعنى برو ريخت تا هميشه آرزومند باشد به علت خويش و آهنگ همىكند هميشه سوى عقل بدان شوق ، و مر خويشتن را شادمانه بيند و فراموش كند اندر آويختن خويش را بطبيعت ، يا پندارد كه او تهى شد از پوشش طبيعت و همىالفنجد « 1 » بدان شوق مر افاضتهاى عقلى را بر اندازهء محيط شدن خويش ، و چون آن افاضتها بپذيرد و بعالم طبيعى نگرد اثر آن پذيرفتن اندر نفسهاى جزئى كار كند تا بدان آرزومند شوند نفسهاى نيكان و متابعان امامان سوى عالم علوى ، و دست بازدارند اندر آويختن بدين عالم ، و مر عقل را با نفس خطابى ديگر هست هم روحانى ، و آن فرو ريختن عقل است مر عجز را بر نفس تا بدين هر دو فائده مر نفس را ميان شوق و عجز اندر آورده است تا همىالفنجد فائدها از عقل بدان افاضت شوقى كه عقل برو كرده است ، و بازايستد از كسب جهت آن افاضت عجز ، از بهر آنك فزون از آن نتواند پذيرفتن كه مقدار اوست . و گر افاضت از عقل بر نفس شوق بودى بىافاضت عجزى ذات نفس باطل شدى اندر طلب كردن آنچ او را طاقت نبود . پس چون نفس محيط شود بهر چه خواهد بداند كه آن علت او به روى عجز باريده است و خرسند شود و بياسايد از طلب و بدان عاجزىء او اندر عالم جسمانى پيدا آيد كم شدن
هامش
( 1 ) الفنجد : اندوزد .