بديشان نمىرسد ، همچنين بىجان و نادان كه اين ديگران انبازان ايشاناند .
صف هفتاد و پنجم سخن اندر خطاب نفس با عقل
حكما را اندرين معنى سخن است بدانچ بازجستند تا بدانند كه نخست عقل فائدههاى خويش فرو ريخت بر نفس ، يا نخست نفس طلب كرد فائده را از عقل . و گفتند اگر گوئيم كه نخست عقل فائدهء خويش فرو ريخت بر نفس ، طلب كردن نفس مران را مر عقل را مسرف خوانده باشيم ، و خداى تعالى همىگويد كه مسرفان را دوست ندارم ، بدين آيت
« وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ »
. گفت : مدهيد جز به حد كه خداى دوست ندارد مر دهندگان بىحد را . و گر گوئيم نخست نفس طلب كرد از عقل مر فائدهء خويش را و تا نخواست از عقل چيز نيافت مر عقل را به بخيلى منسوب كرده باشيم ، و خداى تعالى همىگويد : هر كه بخيلى كند با خويشتن كند ، يعنى كه چون كار نكند مزد نيابد و چون چيز ندهد چيز ندهندش ، قوله
« وَ مَنْ يَبْخَلْ فَإِنَّما يَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ »
و ما گوئيم كه آن خطاب كه عقل را با نفس است زمان لازم نيايد . از بهر آنك علت زمان حركت است از فعل نفس پديد آمده است ، و نفس و عقل برتر از زمانند . و چون ثابت شد كه اين دو اصل عظيم از زمان برترند پيشى و پسى از ميان ايشان برخاست . و چون اين قاعده شد گوئيم كه عقل را با نفس دو خطاب است : يكى ازو علوى و ديگر سفلى . و خطاب علوى و سفلى از عقل مر نفس را تأييد اوست از بهر پديد آوردن صورتهاى طبيعى