صف هفتاد و چهارم سخن اندر آنك عالم را دانش نيست
گروهى از طبايعيان چنان گفتند كه ستارگان و افلاك دانايان و گويندگانند ، و حجت آوردند بر آن آنچ گفتند كه جانوران و سخنگويان را عالم همى بيرون آرد . و روا نباشد كه بيرون آوردهء عالم را فضيلتى باشد كه مر عالم را كه بيرون آوردهء اوست آن نباشد . و ما پيدا كنيم مر خردمندان را كه عالم را و آنچ اندروست از ستارگان و افلاك و طبايع حيات نيست و نه دانش .
و گوئيم كه دانايان مردم را عالم كهين گفتند ، و مردم رنج و راحت را شناسنده است از زير پاى خويش تا بتارك سر . و چون عالم مردم مهين است ازين قياس آسمان سر عالم باشد و زمين پاى او . و گرد است مردم از آسمان دور است پايش به زمين نزديك است . و بر زمين قرار دارد و مرو را همىگرداند چنانك خواهد از حالى بحالى بحالى . و همىبينند كه مر زمين را كه او انباز آسمانست اندر برون آوردن زايشهاى حس و زندگى نيست . مر زمين را را چنانك حس نيست نطق نيست و نداند كه به دو چه همىكنند و نه از گردانيدن و شكستن دردى و آسانى همىيابد ، و چون زمين را كه ما به دو پيوسته بوديم بىخبر يافتيم از آنچ همىكند و ز آنچ به دو همىكنند حكم كرديم بر آب كه انباز اوست و بر هوا كه انباز آبست و بر آتش كه انباز باد است بنادانى و هر چهار را نادان يافتيم ، و اين چهارگانه كارپذيران بودند و انبازان بودند با فلك و ستارگان اندر پديد آوردن نبات و حيوان . و چون اين انبازان بىجان و نادان بودند دانستيم كه آسمان و ستارگان كه دست ما