و صفت ديگر ساكن ، و گر حركت و سكون را بوهم برگيرى عالم ببرخاستن ايشان برخيزد ، از بهر آنك متحرك و ساكن پذيرا باشند مر حركت و سكون را . و پذيراى اين دو صفت آسمان است و زمين و آنچ اندرين دو ميان است .
و چون صفت نباشد كه آن حركت و سكون است صفتپذير نباشد كه آن متحرك و ساكن است . و چون ببرخاستن حركت و سكون همى عالم برخيزد درست شد كه پايدارىء عالم به حركت و سكون است . و نيز مردم را عالم صغير خوانند ، يعنى جهان كهين ، و مردم باندامهاى خويش همى اندرين دو حال بسته شده است چنانك از اندامهاى مردم بهرى جنبان است چون دستها و پايها و رگها و بهرى آرميده است چون ميانهء سر و گوش و بينى و جز آن ، و پايندگىء مردم از راه طبيعت اندرين عالم بدين اندامهاست كه بر حركت و سكون است ، و چون پايدارىء مردم كه عالم صغير است به حركت و سكونست پايدارىء عالم كبير هم بدين باشد ، و حال اندر ديگر زايشهاى عالم چون نبات و حيوان و جز آن همين است كه ياد كرده شد .
صف هفتاد و يكم سخن اندر آنك عقل را جنبش نيست
هر جنبندهيى را جنبش است و اندر آغاز عقلها ثابت است كه جنبش پيش از جنبنده باشد . و گر عقل متحرك بودى حركت پيش ازو بودى ، و گر پيش از عقل چيزى بودى ورا نام سابقى واجب نيامدى . پس درست شد كه عقل متحرك نيست بلك ساكن است ، و نيز هر متحركى را حركت از بهر چيز ديگر