تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خوان الإخوان ( فارسى ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
كه اندر نيابد مرو را ديدارها و او اندر يابد مر ديدارها را و او جزءها ندارد و خبر يافته است . پس گوئيم كه عقل اندر ما اثر كرد تا به آن اثر كزو يافتيم مرو را بشناختيم ، و شناختن ما مرو را دليل است بر اثر كردن او در ما از بهر آنك چون ما مرو را بدانستيم حال ما ديگر شد از آنچ بود ، ازيرا كه نادان كه دانا شود چنان باشد كه مرده زنده شود ، و بزرگ حال گشتى باشد مرده زنده شدن ، و عقل كلى تا بدر يافتن ما مرو را ديگر حالى نپذيرفت : بلك او بر حال خويش بود . و دليل اين اندر محسوسات موجود است . چون ما اندر چيزى ديدنى بنگريم صورت آن چيز اندر چشم ما اثر كند تا نفس ما مر آن را از پس آن پرده نيك اندر ببيند ، پس آن چيز ديدنى بر حال خويش باشد و اثر او اندر چشم ما افتد تا حال چشم ما ديگر شود ، بدانچ اندرو صورتى پيدا آيد كه پيش از آن صورت اندرو نبود . پس درست شد كه محسوس همى اندر حس اثر كند ، نه حس اندر محسوس ، چه محسوس بر حال خويش است و حاس « 1 » را همى حال بگردد بديدن چيزى كه نديده است . پس گوئيم كه عقل جزئى اندر ما اثر است از عقل كلى ، و نطق - اعنى سخن گفتن - اندر ما اثر است از نفس كلى ، و ما بأثر نفس كه بما رسيد مرو را بشناختيم و اندر نتوانستيمش يافتن چنانك اوست . و دليل بر آنك تمييز ما اثر است از عقل و نطق ما اثر است از نفس آنست كه نخست ما مر چيزى را بعقل بيابيم آن وقت مرو را بنطق بيرون توانيم دادن . پس گوئيم كه وهم ما كالبد است مر علم الهى را و علم روح آن كالبد است . و خيال بستن ما مر معنى را از معنيها كالبد است مرو هم ما را ، و باز انديشهء ما كالبد است مر آن خيال را ، و باز حفظ ما يعنى - ياد گرفتن - كالبد است مر انديشه را ، و باز تمييز - اعنى جدا كردن بد از نيك - كالبد
هامش
( 1 ) حاس : حس‌كننده .