شدن ايشان از يك ديگر از جهت رهبت « 1 » و ترس ، و گر مردم را ترس نباشد زايش خلق برخيزد بدانچ مر يكديگر را هلاك كنند ، و ايمنى نماند خلق را از يكديگر ، و بنشاط جفت گرفتن نپردازند .
معارضه
اگر كسى گويد كه ترسانيدن پيامبران عليهم السلام مر خلق را بمعاد سياستى بود تا بر يكديگر ستم نكنند و فساد اندر عالم راه نيابد ، و لكن چيزى نبود از آنچ گفتند جز اين نام .
جواب
مرو را گوئيم كه زليفن « 2 » بر دو گونه است : يكى جسمانى است و ديگر روحانى ، و زليفن جسمانى از پادشاهان باشد و بر حسها باشد و زليفن روحانى از پيامبران باشد ، و ممكن نيست كه زليفن جسمانى ثابت شود جز بدانك ظاهر شود مر جسم را از زخم و بازداشتن و كشتن ، و نفس حسى ازين زليفن ترسد . پس اگر پيامبران زليفن كردند مر نفس ناطقه را كردند ، و نفس ناطقه نادانتر نبود از نفس حسى ، و لازم آمد كه زليفن ايشان باطن بود ، و شناختن آن از راه تأويل بود ، و تأويل نيست مگر بازبردن چيزها بأول آن . پس حقيقت آن زليفن روحانى بعاقبت لازم آيد نه بدين عالم جسمانى .
و گر نفسهاى ناطقه مر حقيقت آن زليفن را اندر جوهر نيافتى همه خلق بر پذيرفتن آن جمله شدندى ، چنين كه شدهاند . و قول را نيابند مگر اندر قائل ،
هامش
( 1 ) رهبه : ترس و بيم .
( 2 ) زليف و زليفن : بيم و تهديد و انتقام .