چنانك اتفاق است ميان دانايان كه همه بودنيها از « كن » پيدا شد پيش از انك كاف بنون رسيد و عقل رسيد ، و عقل كافى است مر هر چه را زير اوست ، و زبر سوى عقل هيچ چيز نيست . و عقل كامل است ، يعنى تمام است كه اندرو نقصان نيست . و عقل كل مبدع است كه به دو بنموده شود بر خلق نصيب ايشان از وحدت به مقدار مرتبت ايشان . و عقل كل كلام خداى است بحقيقت .
و آنك گفتند كه مران كلام ايزد است آنست معينش آن بود كه اساس پيوسته است بعقل . و « لام » ماننده شد بنفس كل ، از بهر آنك بنفس لازم آمد لميت ، كه آن اصل خطابهاست . و بنفس لامع باشد اعنى بدرفشيد نور عقل اندر عالم جسمانى از شخصهاى جزئى و او را لازم آمد لوم اعنى ملامت اگر مخالف شود مر عقل را ، چنانك ايزد تعالى گفت ، قوله :
« وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ »
. گفت : سوگند نخورم بنفس ملامتكننده . و نفس لوح ايزد است كه بيابند اندر نفسها بر مقدار درجات ايشان . و « ميم » از حرف كلمه ماننده شد بناطق ، از بهر آنك ناطق ملك عالم جسمانى است ، همىدارد آن را چنانك خواهد . و تدبير همىكند اندر كار بندگان ايزد بوحى چنانك بيند .
چنانك خداى تعالى همىگويد ، قوله :
« فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً »
همىگويد : بداديم فرزندان ابراهيم را كتاب و حكمت و بداديمشان پادشاهىء بزرگ . و معرفت ايزد بناطق باشد مر خلق را و مهدى باشد ناطق . و مسجد اقصى باشد ناطق ، اندرو پرستند مر خداى را . و « هاء » از كلمه مانند اساس است . از بهر آنك او هادى است خلق را و هديه ناطق است بامت . و ميم و هاء اندر بسته شد بكاف و لام گشادگانند دليلاند بر آنك اصلين روحانىاند و اساسين جسمانىاند . و لام و هاء از كلمه