صف شست و پنجم سخن اندر چگونگى بسيارى عالم از يك أمر
ايزد تعالى مر عالم جسمانى را بر شمار آفريد . و يكى را علت شمار پديد آورد تا ازو بسيارى پديد آمد . و مر يكى را چون اندر يكى زنى جز يكى نبايد . پس اين همان يكى باشد ، او وجود علت خويش باشد . و ازين قول پيدا شود كه مر يكى را علت نيست . و چون او را علت نيست پس او خود نيز معلول نباشد و چون يكى به هستى هست و همه هستها يا علت است يا معلول .
و چون درست كه مر يكى را علت نيست درست شده باشد كه يكى معلول نيست . چون معلول نيست ناچار عقل است ، پس يكى علت است مر بسيارى را .
و نيز گوئيم كه اگر يكى علت بسيارى نيست بس بسيارى خود علت بسيارى است ، و چون بسيارى را علت بسيارى گويى چنان گفته شود كه بسيارى را خود بسيارى پيدا آورد . و ما حال بخلاف اين همىبينيم ، از بهر آنك هر بسيارى اندر بسته شده است بعددى كه آن عدد بيكى كه علت آن عدد است نزديكتر ازوست . پس پيدا شد كه بسيارى يكى پديد آورد و ديگر كه ميان بسياريها انبازيست از جهت مانندگىء ايشان به يكديگر . چنانك به مثل 9 بسيارست و پانزده نيز بسيارى ديگر و هر يكى ازين دو عدد بسه قسمت شود ، پس ميان ايشان بسه انبازست ، و از ديگر روى مر هزار را هزار ديگر ماننده است كه جز ببرهان قوى و نگاه داشتن تمام مر ايشان را از يكديگر نتوان شناخت ، و مر هيچ عدد را با يكى انبازى و مانندگى نيست ، از آنچ يكى هيچ قسمت نپذيرد . و هيچ عدد را يكى نزديكتر از دو نيست و مشكل نشود