باشد كه آغازش از آن بوده است . و توحيد محض آنست كه گوئيم مبدع حق پاك است از نيكى و بدى ، بيافريد مر عقل را و همه نيكى را اندر ذات او حاصل كرد بامر خويش بىواسطه ، و چون مر يكى بود لازم آيد كه آنچه از او بود يكى بود . و آن يكى نيك محض بود بىهيچ بدى و نظر عقل كه پديد آمد بفرمان مبدع حق نفس بود كه بپذيرفت فائدههاى عقلى را بىمكان و بىزمان و بىهنگامى ، و از نفس كلى همه نيكى است بذات خويش ، و او را دو علم است : يكى تمام و ديگرى ناتمام ، آنك تمام است از جهت ذات نفس است كه او تمام است اندر باب پذيرفتن فائدههاى عقلى ، و آنچ نه تمام است از جهت معلول اوست ، و آن هيولى است كه عاجز است از پذيرفتن قوت نفس كلى بتمامى . و دليل بر درستىء اين دعوى اينست كه هر صانعى را از مردم همچنين دو علم است : يكى تمام و يكى ناتمام . آنچ تمام است مقصود صانع است چون كرسى كه او مقصود درودگر است و تمام است ، و آنچ ناتمام است از عاجزى دستافزار است و آن تراشها و سربارهاى جوابها است ، و عمل نفس آنك تمام است آغاز حركت وهمى است تا هيولى كز او پديد آمد ، و عاجزى هيولى آنست كه او مر ذات خويش را پديد نتواند آوردن مگر بيارىء صورت كه آن از طبيعت است . و چون كز پديد آوردن ذات خويش بىيارىء چيزى ديگر عاجز باشد نه چون چيزى باشد كه او بىنياز باشد از يارى كردن چيزى ديگرى مر پديد آوردن ذات خويش را ، و آن نفس است كه بىنياز است از چيز ديگر به نظر عقل كه به دو رسيده است . پس اندر ابداع مبدع حق چيزى نيست از بدى ، و نيز اندر نفى كردن بدى از جوهر عقل اثبات ذات عقل است ، و اندر اثبات كردن بدى اندر جوهر عقل نفى كردن
خوان الإخوان ( فارسى ) — صفحة 185
مساهمون: ناصر خسرو
ص١٨٥