باب سخن گوئيم بحجت عقل و پديد كنيم كه بدى را اندر ابداع مبدع حق اصل نيست ، بلك بابداع كه امر خداى است همه نيكى است . نخست گوئيم كه دليل بر آنك بدى را اصل نيست آنست كه بدى را آنگاه نام برند كه بازخوانندش به چيزى ازو بهتر ، پس نخست آن چيز بايد كه به دو بازخوانند ، پس درست شد كه ابتدا نيكى است ، و بدى و بد از بهر آنست كه بازمانده است از رسيدن بمرتبت نيكى .
معارضه
اگر كسى گويد كه اين دليلى نيست بر اثبات نيكى و نفى بدى از بهر آنك همچنانك بدى را بنيكى بازنبدند و گويند اين بد كمتر از آن نيك است و گويند كه اين نيك بهتر از آن بد است ، و همه چيزهاى مضاف را قياس همين است چنانك چيز خرد كهتر از چيز بزرگ باشد و چيز بزرگ مهتر از چيز خرد باشد .
جواب
او را گوئيم كه حقيقت از چيزها بگواهى عقل پيدا آيد ، و اندر عقل يافته آنست كه همه بايد كه بديها نيك شود و نمىيابد كه نيكها بد شود ، و معلوم است كه بازگشت هر چيزى بدان باشد كزو پيدا شود . پس پيدا شد كه نهايت بديها نيك است و از نيك مر او را گذر نيست و نهايت نيكها بد نيست ، چه نيك خود نهايت است ، و نهايت را نهايت نيست . و چون معلوم شد كه نهايت بدها نيك است ، معلوم شد كه آغاز بودش همه بودها نيك است تا نهايت همه بودها بنيكى باشد ، از بهر آنك بازگشت هر چيزى بدان