دستافزار نداشت نتوانست آموختن محال گفته باشد ، و عاجزى آن شاگرد باستاد حوالت كرده باشد . اين مثل بدان زديم كه علمهاى فرودين بر مثال دستافزارست مر علمهاى برين را ، و گر علمهاى فرودين نباشد آن علمهاى برين بدست نيايد . و بدان نبايد نگريستن كه علم فرودين حقير است ، چه آن خطير را بدان حقير شايد يافتن . چنانك مردى نويسنده بيك تارهء كلك « 1 » كز وى قلمى تراشد چيزى نويسد كه به هزار درم بخرند . و گر آن كلك پاره نايافته شود آن فائده مر او را بدست نيايد ، همچنين ستور بيچاره است از بر رسيدن شرف مردم بدانچ دست ندارد از سخن گفتن و خرد و تميز . مردم بيچاره نيست كه مر ستود را بياموزد آنچه همى مردمى ديگر را آموزد ، و لكن بيچاره ستور است كه نتواند مر آن شرف را كه اندر مردم است پذيرفتن .
صف شستم سخن اندر هستها كه با عقل پديد آمد
هستها بيك دفعه با عقل پديد آمده است و زو جدا تو هم نتوان كرد مر آن را . و آن همه هستها بر هفت بخشش است . بر مثال عين جسمى كه مر او را شش جهت گرد گرفته است : يكى از او ذهن و ديگر حق و سديگر خرمى و چهارم برهان و پنجم زندگانى و ششم كمال و هفتم بىنيازى . و اكنون دليل آنك اين هفت قسمت هستى با عقل كل با هم پديد آمده است بنماييم :
گوئيم دليل بر آنك ذهن با عقل كل كشنده است وز عقل جدا نشود و ذهن
هامش
( 1 ) كلك : چوب و نى .