تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خوان الإخوان ( فارسى ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
جاى بود تا زمان گفته نباشد اندر ميان صورت عالم و عالم . و صورت عالم معلوم نباشد . با مبدع حق تا اين سخن درست شود كه مبدع حق عالم را نه از چيز آفريد . - اين است سخن حق آشكارا اندر عقل . و ديگر كسب كردن اندر مبدعات از ناتوانى صانعان است كه نتوانند كردن پيش از دانستن آن چيز . اما مبدع حق كه امر او ابداع است حاجتمند نيست بدانچ صورت آنچ آفريد از نخست معلوم او باشد تا واجب كند كه حكمت و قدرت او بغايت تمامى باشد . و مثل اين حال چنان است كه يكى باشد كه او شعر نتواند گفتن ، اگر خواهد كه كسى ازو شعرى بشنود نخست بايد كه شعرى را حفظ كند آن وقت بخواند و جز آنك حفظ كرده باشد چيزى نتواند گفتن ، و ديگرى باشد كه او شعر گفتن بر بديهه گويد مرو را حاجت نيايد بحفظ كردن شعرى گفته بلك بر بخت خويش بگويد چنانك خواهد ، اگر بيشتر خواهد بيشتر و كمتر خواهد كمتر ، پس آن كس كه شعر از قوت طبع خويش بتواند گفتن ياد نگرفته قادرتر باشد بر آنچ گويد از آن عاجز كه او شعر راست كرده ياد گرفته است و جز بدان مقدار كه داند و نزديك او معلوم شده باشد توانايى ندارد . و آن كس كه او گويد صورت اين عالم پيش از آفريدن او نزديك بارى سبحانه بود چنان دعوى همىكند كه جز بدين مقدار كه اين عالم است بارى را سبحانه قدرت نيست . از بهر آنك دعوى او چنان است كه چرا اين مقدار معلوم او جلت قدرته نبود كه اگر پيش ازين پيدا آوردى . و اندرين دعوى كه بكرد قدرت را بعجز منسوب كرد . و ستايش نادان نكوهش باشد . و ببايد نگريستن اندر طبيعت كلى كه او فرود مبدعات است ، كه چگونه پديد كند چيزهاى طبيعى را بدان قوت كه مبدع حق