مردم است از حاجتمندى كه او را افتاده باشد ، و آن را همى گرسنه و تشنه خوانند ، و چه از ستره شدن حواس از شنيدن مر محسوسات را واجب آمد كه آن لذت كه نيك بختان يابند هميشگى باشد و مر آن را بريدن نباشد . و نيست لذتى كه آن دائم بر حال خويش است مگر لذت علم ، كه چون چيزى را معلوم كردى هر چند او را بيشتر جويى و نزديكتر گردانى خوشتر شود . پس پيدا شد كه لذت نيكبختان بدان عالم لذتى علمى است از آنست كه هميشه است ، چنانك ايزد تعالى همىگويد ، قوله :
« مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ أُكُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها تِلْكَ عُقْبَى الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ عُقْبَى الْكافِرِينَ النَّارُ »
.
همىگويد : مثل آن بهشت كه اميد دارند پرهيزگاران به دو همىرود زير او جويها و بار درختان او هميشه است ، آن عاقبت كار آن كسان است كه پرهيزگارى كردند ، و عاقبت كار كافران آتش است .
و ديگر آنست كه لذتهاى حسى از يك راه نتوان يافتن بلك از چند جاى توان يافتن . و چون جايگاه آن لذت تباه شود نيز لذت يافتن نباشد . چنانك اگر چشم نباشد نيز آن لذت را كه به چشم توان يافتن از هيچ حاسهء ديگر نتوان يافتن ، و حكم اندر هر لذتى همين است . و سبيل نفس اندر باب يافتن مر معلومات را يك سبيل است . و نفس چون معلول را بخويشتن كشد ازو لذت بىملالت يابد ، از بهر آنك آن لذت روحى است ، و هر چند كه لذت روحانى بسيار گونها است نفس مران گونها را همه از يك سبيل پذيرد . و آن دانستن نفس است مران علمها را ، و آن سبيل ببقاء نفس باقى است و تباه نشود آن سبيل تا بتباه شدن آن تباه شدن لذتها باشد ، چنانك اندر لذات جسمانى است كه بتباه شدن حواس تباه شدن لذات است . پس نفس كه داناست باقى است . و علم