تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خوان الإخوان ( فارسى ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
علتها را نهايت نبودى ، و گر علتها را نهايت نبودى معلولات بيدا نيامدى . و چون معلولات پيداست دليل است كه علتها را نهايت است و نهايت علتها عقل است و او را علت نيست . و چيزى كه او را علت نباشد او به حد قوت باشد . - پس درست شد كه عقل تمام است هم بفعل و هم به قوت .

صف پنجاه و دوم سخن اندر علت زمان

زمان علت است مر تمام شدن چيزهاى طبيعى را ، و چيزهاى طبيعى باشنده است بجنبش طبايع ، و طبايع جنبنده است بگردش افلاك ، و افلاك گردان است به حركت نفس كلى از حركت شوق كه آن را آرام نيست مگر به تمام شدن نفس و رسيدن او بمرتبت عقل كلى . پس گوئيم كه زمان را علت جنبش افلاك است كه جنبنده است بشوق نفس كلى . پس علت زمان شوق نفس كلى است ، و زمان كه بر نفس لازم آيد پديد آوردن بسبب بيرون آوردن او بود مر چيزها را از حد قوت به حد فعل . و نفس دانست كه آنچه فرود ازو باشد نتواند مادتهاى او را پذيرفتن مگر به زمان . پس زمان واجب آمد مر فرودينان را از نفس ، همچنانك رفتن قلم به كار آيد مر پديد آوردن خط را از زير قلم ، و حاجت آيد فكرت مردم را بآلت و بقلم تا بيرون آرد حكمتها را از عقل ، و همچنين همه آلتها كه به دو عمل كنند . از بهر آن فائدها بايد كه فرود از آلت عمل پديد آيد نه از بهر حكمت آن عمل كز نفس بيرون آرند ، بر مثال خط كه نفس همىداند
خوان الإخوان ( فارسى ) — صفحة 159 | ناصر خسرو