تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خوان الإخوان ( فارسى ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
لازم آمد كه آن چيز تمام بود بفعل ، اعنى كه اندر چيزى ديگر نبود تا به حد قوت بودى . و نيز تمام بودى به قوت از بهر آنك چيزها بجملگى همه ازو پيدا آيد ، و آن عقل است . پس درست كرديم كه عقل تمام است بفعل ، و به قوت آنست كه عقل شرف و قوت از چيزى ديگر نپذيرد ، چون گرفتن چيزهاى طبيعى كه قوت و شرف بگيرد از ديگر چيزهاى جسمانى و نورانى چون طبايع و افلاك و انجم . و چون عقل از چيزى شرف نمىگيرد دليل است كه او خود بفعل است ، كه اگر نه بفعل بودى كسب كردى از چيزى ديگر ، و هر چيزى كه از چيزى ديگر كسب كند اندر حال كسب كردن ميان قوت و فعل باشد يك چند روزگار ، چون درخت خرما كز دانه برويد ، وز آن حال كه برويد نه دانهء خرما باشد و نه درخت . چون عقل بميان قوت و فعل نمىباشد از بهر آنك نفس خود از عقل همى كسب كند ، واجب آيد كه عقل اندر حد قوت نيست تا بدان كسب بفعل بيرون آيد چون چيزهاى طبيعى . و نيز گوئيم كه عقل را از شمار مرتبت يكى است ، و يكى تمام است هم به قوت و هم بفعل ؛ و يكى اندر شمار نيست چنانك هر شمارى اندر شمار است ، بلك يكى علت شمارست و همه شمارها اندروست ، همچنانك عقل علت همه بودنها اوست و همه بودها اندروست ، و ممكن نيست كه شمارى بر يكى پيشى كند تا آن شمار سبب باشد پيدا شدن يكى را ، چنانك يكى سبب است پيدا شدن دو را و دو سبب است مر پيدا شدن سه را . و دو اندر يكى به حد قوت است ، چنانك سه اندر دو به حد قوت است . و نشايد بودن كه عددى بر يكى پيشى دارد تا آن عدد سبب باشد مر يكى را و هم اندرو باشد به حد قوت ، همچنين نشايد كه عقل اندر چيزى باشد به حد قوت تا ازو پيدا شود بفعل ، كه اگر چنين بودى