صف پنجاه و يكم سخن اندر عقل كه تمام است بفعل و قوت
خردمند آن كس است كه از محسوس بر معقول دليلى تواند گرفتن .
و ما يافتيم مر چيزهاى طبيعى را كه پيدا شدند بفعل پس از آنك مرو را به قوت يافته بوديم . و هر چه يافتن آن بآغاز اندر حد قوت نبود بانجام مرو را حد فعل يافته نشد ، چون مردم كه پيش از آن كه بفعل مردم شد اندر پشت پدر مردمى ديگر بود به حد قوت تا ممكن بود پيدا شدن او بفعل ، بر مثال خرما بنى كه پيش از آن كه خرما بن گشت بفعل يافتن او اندر دانهء خرما بود به قوت .
پس همچنين گوئيم كه امهات پيش از آنك امهات شدند بفعل ناچاره اندر قوت طبيعت امهات بودند به حد قوت . و دليل بر درستىء اين قول آنست كه امروز امهات به حد فعلاند ، و بودن ايشان امروز به حد فعل گواهى همىدهد كه پيش از بيرون آمدن بفعل اندر حد قوت بودهاند .
پس گوئيم كه چيزى كه بفعل آيد از قوت و شرف باشد اندر حال فعل و باز به حال قوت بازشود بر مثال خرما دانهيى كه او درخت خرما است به قوت پس بفعل آيد بدانچ درخت گردد و شريف باشد ، و باز آن درخت اندر دانهء خرما شود به قوت همچنانك از آغاز بود ، و آن چيز كه بفعل آيد و همچنان بماند و به قوت باز نشود شريفتر باشد از آن چيز كه باز حال قوت شود .
پس ازين حكم لازم آيد كه عقل تمام بود و بفعل بود و باز حال قوت نشد ، بدانچ او اندر چيزى نبوده بود به حد قوت تا بفعل آيد ، بلك بودش او بامر بود نه از چيزى . و چون لازم آمد بضرورت بودن چيزى نه از چيزى ، و از عقل