بودندى بنام فريشتگى سزاوار نبودندى ، از بهر آنك اين نام ملك سزاوار نيست مگر آن گوهر را كه ماننده نيست مر جسم را ، و آنك بجسم ماند آن ملك نباشد كه مملوك باشد . و ملك از بهر آن گفتند كه فريشته پادشاه است بدان روى كه باقى است و نيستى نپذيرد و تواناست بدانچ خواهد از خير و صلاح . و اين نام مثل است بر امام زمانه عليه السلام و فرمانگزاران او كه او بفرمان خداى پادشاه است بر بندگان ، و مؤمنان بأو پادشاهى دارند بر جانهاى مؤمنان تا ايشان را از حد قوت به حد فعل آرند ، و زين سراى فانى كثيف بسراى باقى لطيف رسانند ، چنانك خداى تعالى ميگويد ، قوله :
« وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِي الْأَرْضِ يَخْلُفُونَ »
. گفت : اگر خواهيم بكنيم از شما فريشتگان كه اندر زمين خليفت باشند . و گر ملك را شمار بشمردى مملوك بودى و حكم كسى ديگر برو رونده بودى از جهت استحالت يا از جهت كون و فساد . پس چون مر فريشتگان را كون و فساد نيست درست شد كه شمار بر فريشتگان نيوفتد .
صف پنجاهم سخن اندر آنك عقل را فنا نيست
گوئيم كه معنى فناء آنست كه چيزى كز چيزى پديد آمده باشد و زو جدا شده باشد هم بدان اصل خويش بازگردد ، چنان كه چيزيست از دو چيز : يكى لطيف و ديگرى كثيف ، چون نفس و جسد . چون هر يكى ازين دو با اصلهاى خويش بازگردند گويند مردم فانى شد ، و عقل از چيزى پديد نيامده است كزو جدا شده است ، بلك پديد آمدن او از چيزى بوده است بامر بارى سبحانه ، و امر