كه آنك اندر مردم است نفس جزئى است از نفس كلى .
و ديگر دليل بر آنك نفس مردم جزئيست از نفس كلى نه اثر اوست آنست كه اثر آهنگ نكند ببر رسيدن بر علت مؤثر خويش چنانك همى مردم آهنگ كند ببر رسيدن بر عقل كه علت نفس كل است ، و اثر را علم لازم نبايد و هرگز اندر مؤثر خويش نرسد چنانك دبيرى اندر دبير اثر است و هرگز دبيرى از دبير خويش خبر ندارد ، و چون يافتيم نفس جزئى را كه آهنگ كرد سوى اندر رسيدن بعقل كل كه او علت نفس كل است يقين شديم كه آن نفس كه اندر مردم است او جزء است از نفس كلى بذات ، و اثر از نفس گفتار است نه ذات اوست ، و گفتار بذات خويش نادانست و نفس داناست و گفتار را علم و تميز نيست ، و ديگر آنست كه اگر نفس مردم اثر بودى از نفس كلى و نفس كلى بجزئى پيوسته است به خواندن مرو را برسولان سوى خويش و دادن نطق مرو را و اين همه از پيوند نفس كل است با نفس جزئى آن وقت سزاوار با ناسزاوار پيوسته بودى . و اندر حكمت چنين نشايد و اثرپذير از مؤثر اندر پذيرفتن اثر انباز و همراز باشند بر مثال پذيرش چيزهاى طبيعى اثر از آفتاب و اثر از اثر فاضلتر و شريفتر نباشد . و نفسها را يك بر ديگر شرف و فضل سخت بسيارست به پاكى و صلاح و پليدى و فساد . پس درست شد كه نفس جزئى كه اندر مردم است نه اثر است از نفس كلى بلكه جزء است ازو .
و گر نفسها از نفس كل اثر بودى همه يكسان بودندى ، اما اندر اول حال كه علم نپذيرفته باشد نفس مردم از نفس كلى اثر باشد ، از بهر آنك اندر آغاز پيوستن نفسى بجسد همه يكسان باشد ، و چون علم پذيرفتند اجزاء نفس كل شوند بر تفاوت چنانك جزئى از جزئى بزرگتر باشد و شريفتر . و بدين
خوان الإخوان ( فارسى ) — صفحة 149
مساهمون: ناصر خسرو
ص١٤٩