تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خوان الإخوان ( فارسى ) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥
نيست . و چون درست كرديم كه جسد فانى است ، و آن مقدار بقاء كه او راست بميانجى نفس است ، هيچ گواهى نبايد اندر آنك نفس اندر ذات خويش باقى است ، از بهر آنك چيزى كه بميانجى او مر فانى را بقا حاصل آيد ناچاره ذات او باقى باشد . و دليل بر درستىء اين قول آنست كه چون آتش گوهريست كه روشنى و گرمى اندرو ذاتى است چون آهن كه گوهرش سياه و سرد است با آتش همسايگان شوند آنچ اندر آتش ذاتى است از نور و گرمى به حكم همسايگى همى بآهن دهد تا آهن از پس سياهى و سردى گرم و روشن شود ، و لكن آن گرمى و روشنى مر آهن را عرضى باشد و به آخر ازو بشود . همچنين زندگى و حركت اندر نفس ذاتى است ، و چون نفس با جسد همسايگان شوند جسد از نفس زندگى و حركت بپذيرد عرضى ، و چون از او جدا شود زندگى و حركت از جسد جدا بشود . پس درست شد كه زندگىء نفس ذاتى است و چون كه زندگى مرو را ذاتى باشد او فنا نپذيرد . - پس درست شد كه بفناء جسد نفس فانى نشود . و نيز گوئيم كه فناء جسد آنست كه هر طبيعتى از او بازشود باصل خويش ، و ما مران بازشدن ايشان را باصلهاى ايشان فناء جسد گفتيم و بازشدن هر يكى باصل خويش همى گواهى دهد كه نفس نيز باصل خويش بازشود ، چون جسد نادان باصلهاى نادان بازگشت ، و هر چيزى كه باصل خويش بازگردد قوىتر شود نه ضعيفتر . پس درست شد كه نفس بغايت قوت خويش آن وقت رسد كز جسد جدا شود . - پس درست كرديم كه جسد فانيست و نفس باقيست .