تا آن نادان ببيند . پس درست شد كه نفس از جسد بىنياز است و جسد بنفس حاجتمند است ، كه اگر نفس از او جدا شود وى مردارى بماند ، و ديگر آن كه نفس بىجسد چيزها سازد بانديشه ، و اندر خواب بىآلت جسدانى سخن گويد و بشنود و كار كند و جز آن . و ديگر آنست كه نفس مر جسد مردار را كه همى زنده و كار كن دارد واجب نيايد كه چيزىء او مردهيى را زنده دارد و خود بذات خويش زنده نباشد ، و هر كه اين سخن گويد خردمندان ازو كناره گيرند . پس درست شد كه نفس از جسد بىنياز است .
و گوئيم كه فناء صورت جسد لازم است اندر عقل ، از بهر آنك جسد خود اندر ذات خويش جزءهاى مخالف است ، چنانك مرو را زيرست و زبر و پيش و پس و چپ و راست ، و اين همه مخالفانند و چيزى مخالف باقى نباشد . و از ديگر روى فناء جسد بر آن لازم آيد كه جسد از طبايع چهارگانهء مختلف تركيب و تأليف يافته است ، و مخالفان بىميانجى فراز يكديگر نيايند ، و چون فراز آيند هر يكى ازيشان آرزومند باشند بباز گشتن سوى اصل خويش . پس لازم آيد كه به آخر هر يكى سوى اصل خويش بازگردند و باقى نشوند ، و به آخر ميانجى از ميان ايشان بيرون شود ، چون مقصود ميانجى از فراز آوردن ايشان بحاصل شود . و ما همىيابيم مر اين نفس را كه ميانجى است ميان اين طبايع مخالف ، و ايشان را به صلح آوردست تا اندر يك كالبد جمله شدستند . پس جمله كردن نفس مرين مخالفان را بدين فعل نيكو كه همىكند از مصلحت ميان اين دشمنان سخن همىگويد ، كه اندرين هيچ خلاف نيست . و من از ميانجى بىنيازم اندر ذات خويش ، و چيزى كه اندرو هيچ خلاف نباشد مر او را فنا لازم نيايد . پس درست كرديم كه نفس را فناء
خوان الإخوان ( فارسى ) — صفحة 144
مساهمون: ناصر خسرو
ص١٤٤