صف چهل و پنجم سخن اندر اثبات فناء جسد و بقاء نفس
گروهى از مردمان ايدون گويند كه بقاء نفس اندر بقاء جسد است ، و دعوى كنند كه چون جسد را فناء افتاد نفس را هستى نماند . و اين آن گروهند كز حكم الهى و تقدير كلى خبر ندارند . و خويشتن با ستور برابر همىكنند و نمىنگرند كه هر چيزى كه به ظاهر مر ديگر چيز را مخالف است به باطن خويش مخالف است . و بسبب آن مخالفت كه ميان ايشان اندر ظاهر هست اندر باطن ايشان تفاوتى عظيم است . بر مثال درخت خرما كه مر درخت بيد را به ظاهر مخالف است ، بدانچ هر يكى را صورتى ديگرست ، و چون درخت بيد را ببرى ديگر باره برويد و درخت خرما چون ببرى نرويد . پس بدين مخالفت كه ميان اين دو درخت اندر ظاهرست بنگر اى برادر كه چه مايه فرق است ميان درخت خرما و درخت بيد ، كه درخت خرما را مىديديم كه اندر زمين حجاز با بسيارىء خرما كه آنجاست هزار درم قيمت نهادند و درخت بيد اگر چه بزرگ شود بده درم نه ارزد . پس گوئيم كه ميان جسد كثيف فرمانبردار نادان و ميان نفس لطيف فرمانفرماى دانا تفاوت بيش از آنست كه ميان درخت خرما و بيد است . و ببايد دانستن كه چنان نيست كه آن نادان همىگويد كه فعل نفس بىجسد پديد نيايد ، بلك فعل نفس بلطافت است و مرو را بدانستن علمى بجسد حاجت نيست ، بلك حاجت مران كس راست بجسد كه خواهد كه بداند كه اندر نفس انگشترى گر از صناعت چيست تا انگشترى گر مران صورت لطيف را كه خود از بيرون آوردن آن بر سيم بىنياز است بيرون آرد