شريعت اين بود .
و ديگر حكمت اندر تأليف شريعت بظاهرهاى مخالف آن بود كه چون پيغامبران عليهم السلام مرين خلق را مخالف يافتند اندر طبايع ايشان و نفوس مردمان فريشتگان بودند اندر حد قوت و به ظاهر اندر فعل ديوان بودند ، ايشان عليهم السلام شريعت را همچنان نهادند به ظاهر همه مخالف و مانند سخن بيهوشان و به باطن راهنماى سوى فريشتگى ، تا چون شريعت مانند خلق آمد آن مانندى كه ميان شرايع و ميان خلق اوفتاد اندرين روى كه گفتيم خلق بر آن قرار گرفت بر مثال طلسمها كه دانايان كردهاند اندر شهرها از بهر زيان گزندگان از پشه و مار و كژدم و جز آن . و هر طلسمى كه بكردهاند صورتى كردهاند از آهن يا از مس يا جز آن مانند مار يا پشه يا كژدم يا جز آن ، مران نوع گزنده را بدان صورت كه اندران شهر نهادهاند بسته كردهاند . و آن گزندگان بر آن صورت آرميدهاند ، و رنج از شهر برخاسته است . چنانك به شهر مرو پشه نباشد . و وقتى از ديوار كهن دژ مرو برجى فرود آمد و زان برج خنبرهيى « 1 » بيرون آمد اندرو پشهء رويين نهاده چون مر آن را بيرون كردند پشه به شهر اندر آمد و مردمان را رنجه كرد . و بشام شهريست مر آن را معرة النعمان خوانند ، چون از حلب سوى طرابلس روى بر راه « معرة » است و چون از دروازهء شهر اندر شوى بر راه ستونى سنگين است بر پاى كرده بلند بر سر آن ستون صورت كژدمى است بزرگ از سنگ تراشيده و مر آن صورت را بر سر آن ستون استوار كرده « 2 » مر آن را ديدم گفتند مردمان آن شهر « كه اين طلسمى است
هامش
( 1 ) خنبره : خمچه ، خمرهء خرد .
( 2 ) ناصر خسرو اين داستان را در سفرنامهء خود نبشته است .