كه فائده اندر فلك از بهر نفس جزئى نهادند . و چيزى كز بهر جزئى نهاده باشند ناچاره بهر كل آن جزء نهاده باشند . از بهر آنك فائدهء جزء جز از كل خويش نشايد بود .
پس گوئيم چشم بينندهء اندر مردم از بهر بازداشتن مضرتهاست از خويشتن و كشيدن منفعتها بذات خويش ، و فلك را حاجت نيست به چيزى كه بدان مضرت از خويشتن بازدارد يا بدان منفعت بخويشتن كشد ، و همچنين گوش شنوا مر مردم را از بهر منفعت گرفتن او بايست از چيزى كه او را اندر ان حاجت است ، و فلك را حاجت نيست بشنودن چيزها . و همچنين ديگر حواس نايافتن اندر فلكها و يافتن آن اندر مردم همى دليل كند بر حاجتمندى مردم بدان و بىنيازى فلك از آن . پس چون ما يافتيم مردم را كه بنفس جزئى همى حكم كند بر منفعتهاى فلكى و بيرون آرد فائدهها و حكمتهاى او را دانستيم كه نفس كلى كه اين نفس مردم ازو جزئيست مرين فايدهها را اندر فلك نهاد تا نفس جزئى را ممكن است بيرون آوردن آن ازو بنهادن مر حكم را برو بواجبى ، و گر نفس كلى اندر فلك اين حكمتها ننهاده بودى نفس جزئى آن از او بيرون نتوانستى آوردن . - پس درست كرديم كه فلك با آنچ اندروست اندر افق نفس كلى است تا پيدا شد مر نفس جزئى را نظم و ترتيب آن .
خوان الإخوان ( فارسى ) — صفحة 127
مساهمون: ناصر خسرو
ص١٢٧