و آغاز حركت خالى نباشد ، و نفس و عقل خالىاند از مكان صورت كرده ، و مكان خالى نيست از قوت فاعله ، اعنى كار كن و آغاز جنبش ، چون مكان ازين دو حال خالى نشايد بودن چگونه روا باشد كه مبدع حق به مكان حاجتمند بدين دو چيز اندر باشد ، سپس از انك عقل و نفس كه آفريدگان خدايند از مكان و زمان بىنيازند ، و از بهر آنك گفتيم كه مكان از قوت فاعله و آغاز جنبش خالى نيست كه هر مكانى را حال كردنده است باختلاف احوال از گرما و سرما و تاريكى و روشنايى و تنگى و فراخى و جز آن ، و گشتن احوال از قوت گردانندهء احوال پديد آيد و آن قوه فاعله باشد ، و نيز از جنبش باشد گشتن احوال ، و گر جنبش نبودى گشتن احوال نبودى ، و چون حال مكان كردنده بود از جنبش خالى نبود . و همچنين قوت فاعله بدانچ پديد آرد اندر هر مكانى از گشتن حالها و پديد آمدن جانوران گواهى همىدهد كه او بهر مكان حاضرست ، و مثال دهيم مر اين سخن را چنانك گوئيم :
هرگاه كه توهم كنيم كه بعضى از هواء مكان شد بخارى را كز آب برخاست و بر هوا رفت و جاى گرفت و آن بخار متمكن شد چاره نيست از صورت كردن قوت فاعله اندران بخار مكانگير ، از آنك اگر به قوت آفتاب آن بخار بگذارد به قوت فاعله گذارد ، و گر حركت كند به قوت فاعله كند ببرتر شدن يا بفروتر آمد . پس درست كرديم كه طبيعت است آنچه او به همه مكانها حاضرست و نفس و عقل از مكان برتر است ، از بهر آنك نفش و عقل تماماند و تمام را به مكان حاجت نباشد . و طبيعت آنك نگاهبان مكان است چون آتش جوهر او و جوهر هوا از مكان كناره را نگاه دارند و جوهر آب و جوهر خاك ميانهء مكان نگاه دارند ، و گر اين گوهر نگاه داشته نبودى بنگاهبانىء
خوان الإخوان ( فارسى ) — صفحة 124
مساهمون: ناصر خسرو
ص١٢٤