پس درست شد كه عالم صغير كه مردم است غرض آفريدگار است كه انسان كبير را آفريد كه عالم است ، و اين جزءهاست از كل خويش كه منفعتهاى عالم اندر و همى پديد آيد ، و همچنين جزءهاى عالم با منفعتهاى او پيدا نشود مگر بكسب كردن اين نفسهاى جزئى از كل خويش مر فائدههاى او را ، و چون مر نفسهاى مردم را الفنجيده يافتيم اندر عالم آن عالم دانستيم كه مرين جزءها را كلى هست ، از بهر آنك اندر عالم هيچ كلى كسب نكند از چيزى همچون خويشتن كل بلك جزء كسب كند از جزئى ديگر همچون خويشتن ، چون زمينى كلى كه زيادتى نمىجويد از زمينى ديگر ، و نه كل آب زيادتى همىجويد از آبى ديگر كل همچون خويشتن ، و نه كل هواء كسبى همىكند از هوائى ديگر ، و نه آتش كل زيادتى همىگيرد از آتشى ديگر ، بلك جزءهاى خاك را همىبينيم كز ديگر جزءهاى خاك زيادت همىپذيرد و قوى همىشود و همچنان جزءهاى ديگر او كه از جزءهاى كل خويش هر يكى قوى همىشود و زيادت همىگيرد و كل هر يكى ازين چهار ركن بر حال خويشتن است بىهيچ زيادت و نقصان ، و بىنياز است كلها از كسب . و چون اين مقدمات دانسته شد و نفسها را يافتيم كه اندر شخصها فائده همىگيرد از ديگر نفسها كه اندر ديگر شخصهااند دانستيم كه نفسها اندر حد جزئىاند كه فائده دهنده و فائدهپذيرندهاند ، و چون نشان جزئىء نفسها بدين روى كه زيادت پذيرند از مانندان خويش ، درست پيدا آمد كه اين نفسها را كلى هست كه پديد آمدن ايشان ازوست و بازگشتنشان بدوست .
خوان الإخوان ( فارسى ) — صفحة 104
مساهمون: ناصر خسرو
ص١٠٤