بخويشتن كشد و جمله كند بازمران بار شيرين لطيف را بر زمين بباراند ، پس هر خاكى بيخهاى آن درخت مر آن را بپذيرد از درجهء خاكى بدرجهء خرما ميرسد ، و پس از آن كه ستوران مر آن خاك را مىسپردند به زير پاى همان خاك بر طبقى زرين بخوان پادشاهان رسد به قوت آن درخت خرما كه مرو را بپذيرفت ، چون خاك نادان بدانچ نزديك آن درخت خرما بود و خويشتن را به دو داد از آن فرومايگى و خوارى كه بود بدين پرمايگى و عزيزى همىرسد ، مردم سزاوارترست كه مر درخت خرماى خويش را كه رسول دور اوست و امام روزگار خويش را كه درختپرور است مطيع باشد ، و خويشتن بطاعت و فرمانبردارى به دو سپارد تا از درجهء خاكى بدرجهء خرمايى رسد و از خوارى و ذل بعز و شادى رسد ، و شايسته شود مر خوان نفس كل را ، تا چون نفس كلى مرو را از راه امام زمانه بغذاء خويش كرده باشد از فناء و كثافت برهد و ببقاء و لطافت رسد و جاودانه اندر نعيم جاويد بماند .
پس گوئيم كه چون درست كرديم كه نفس ناطقه بر نفس حسى رئيس است ، مردم آن باشد كه بكوشد تا رعيت خويش را بر نفس خويش رياست ندهد ، كه اگر چنين كند هلاك شود ، و آن چنان باشد كه مردم سپس آرزوهاى حسى رود و نادانى و ستورى را بر آموختن علم و بوزيدن « 1 » دين بگزيند تا نفس حسى او مر نفس ناطقه را نجورد ، بر مثال زمينى كه درخت خويش را تباه كند و بيفشاند تا سزاوار سوختن شود ، از بهر آنك درخت چون از بار خويش بازماند جز سوختن را نشايد . و ببايد نگريستن اندر فرمان پيغامبران عليهم السلام ، كه ايشان كل نفس ناطقه بودند ، كه چگونه نفسهاى خلق كه
هامش
( 1 ) بوز و بوزك ، باستعاره ، مرد فهيم را گويند .