نكرد و هر دو گروه از اين عالم رفتند و پيدا نيامد فضل آن مطيع فرمانبردار بر آن عاصى بىفرمان ، بايد كه روزى باشد كه آن فضل پديد آيد و اين تأخير كه بوده است و همىباشد مر آمدن آن هفتم را همىباشد ، و خداى تعالى همىگويد ، قوله :
« أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَواءً مَحْياهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما يَحْكُمُونَ »
، همىگويد : آن چنان همىپندارند آن كسان كه بدى كردند كه ما مر ايشان را چون آن كسان كنيم كه بگرويدند و كارهاى نيكو كردند برابر باشد مردگى و زندگى ايشان ؟ بد حكمى است اين كه همىكنند و چون اندر حال زندگى بد كردار و نيك كردار پديد نيامد و پس از مرگ پديد نيايد بد حكمى باشد و خداى تعالى حكم بد نكند ، قوله :
« أَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَحْكَمِ الْحاكِمِينَ »
.
صف بيست و هفتم سخن اندر آنك چرا عقل و نفس بيك مرتبت نبودند اگر اصل ايشان امر بود و اندر آن عالم خلاف نبود
ببايد دانستن كه تفاوت ميان چيزها از جهت نزديكى گروهى از آن باشد به علت خويش و دورى گروهى از علت خويش ، و هر چه به علت نزديك باشد قوى تر از آن باشد كز علت خويش دور تر باشد ، و مثال اين چنانست كه مادر و پدر كودك قوىتر از كودك باشد بسبب آنك علت ايشان همه نبات است و مادر و پدر به علت خويش رسيدهاند و از نبات همىتوانند خوردن و كودك كه از نبات غذا نمىتواند كشيدن تا نخست مادرش از نبات بخورد مر آن را شير بگرداند