اعلى و نور قهار . و او غنى مطلق است و غير او همه به او مفتقر ، چه هر چه غير اوست ، پرتوى است از نور او ، يا پرتوى از پرتو نور او و هلمّ جرّا . و هر چه اقرب به او ، مشرقتر ، چنانچه « 1 » در نور محسوس قابل اقرب به « 2 » نيّر ، نورانىتر است . پس مراتب موجودات كه شعاعات آفتاب نور الانوار است به حسب قرب و بعد به « 3 » او متفاوت است در كمال اشراق و نيران و نقصان « 4 » ، تا به غايت بعد « 5 » مىرسد كه مرتبه اجسام است كه در غايت كثافت است و شعاع نور الانوار از آن مرتبه ، ابعد نمىرود .
چون اثبات واجب به اين طريق نمودند ، در بيان حد « 6 » وحدانيّت گويند كه :
نور مطلقا ، خواه آنچه قايم به غواسق جسمى است و خواه آنچه قايم به ذات خود است ، يك حقيقت است . و از اين جهت است كه تمام انوار ، واجب التعظيم است « 7 » به حسب نواميس الهى . و از آنجاست « 8 » كه در نواميس قديمه ، اجسام مستنيره قبله بود .
و آنچه مشائيان گويند كه حقيقت واحده نتوان « 9 » كه بعضى افرادش عرضى باشد و بعضى جوهرى باشد « 10 » ، زيرا كه اگر آن حقيقت مقتضى « 11 » غنا « 12 » است ، از محل همه « 13 » افرادش مستغنى باشد « 14 » ، و اگر مقتضى افتقار است ، همه مفتقر باشد « 15 » .
هامش
( 1 ) ب : همچنانكه .
( 2 ) - ج : با .
( 3 ) - ج : و ه : ندارد .
( 4 ) - ب : + آن .
( 5 ) - ج : و ه : . . . در كمال اشراق و نيران تا به غايتى مىرسد .
( 6 ) - فلا : و ب : و ج : ندارد .
( 7 ) - ه : اند .
( 8 ) - ب : از اين جهت است . ج : و ه : از اينجاست .
( 9 ) - ب : نتواند بود .
( 10 ) - ب : و ه : ندارد .
( 11 ) - ب : مستغنى .
( 12 ) - ب : ندارد .
( 13 ) - ج : از همه محل .
( 14 ) - ج : و ه : باشند .
( 15 ) - ب : باشند .