صورت « 1 » ، چه ، اينها بر اصول اشراقيان « 2 » موجود نيستند و بر تقدير وجود ايشان ، هيولى و « 3 » عناصر مشترك « 4 » است بشخصه و صورت جسميت « 5 » بنوعه . پس مخصوص « 6 » هيولى نمىتواند بود ، و نوع صورت جسمى « 7 » هم نتواند بود . و سخن « 8 » در اشخاص ، صورت جسميت « 9 » همان سخن در اشخاص اجسام است كه سبب اختصاص هر يك به آن اشكال و هيأت چيست ؟ و هكذا إلى الآخر .
و نمىتوان كه عرضى باشد قايم به او يا به غير ، از براى لزوم دور يا تسلسل .
پس ثابت شد « 10 » كه مخصص هر جسمى به هيئتى ، نه جسم است و نه عارض او و نه اجزاى او « 11 » . پس « 12 » بر تقدير ، وجود امرى خواهد بود « 13 » ، نه جسم و نه جسمانى ، بلكه نور مجرد . و اين نور « 14 » مجرد اگر مفتقر به غير نيست ، پس واجب الوجود ثابت باشد ، و اگر مفتقر باشد ، هر آينه مفتقر به « 15 » برازخ نخواهد بود ، چه اخس علّت اشرف نتواند بود « 16 » ، بلكه به نورى « 17 » اشرف و انور از او مفتقر خواهد بود ، و تسلسل باطل است . پس منتهى خواهد بود « 18 » به نورى كه مفتقر به غير نباشد و اشرف از او نباشد ، كه آن نور الانوار است و نور اعظم و نور قيّوم و نور محيط و نور
هامش
( 1 ) ج : و ه : + نوعى .
( 2 ) - فلا : و ب : اشراقيين
( 3 ) - ب : و ج : در .
( 4 ) - ج : مشرك .
( 5 ) - ج : و ه : ندارد .
( 6 ) - ب : و ه : مخصص .
( 7 ) - ج : و ه : + با او .
( 8 ) - ج : و ه : همچنين .
( 9 ) - ب : جسمى .
( 10 ) - ج : باشد .
( 11 ) - ب : آن .
( 12 ) - ب : ندارد .
( 13 ) - ج : و ه : پس امر خواهد بود ، نه . . .
( 14 ) - ه : ندارد .
( 15 ) - ج : و ه : ندارد .
( 16 ) - ب : شد .
( 17 ) - ب : و ج : و ه : + ديگر .
( 18 ) - ج : و ه : پس منتهى شود .