در نزد عرفا : مراد از وجود نزد اهل حق موجود است . ( از شرح منازل - ص 321 ) وجود را به دريا تشبيه كردهاند ، دريايى مواج كه هر موجى از آن به صورت موجود و نفس انسانى ظهور مىكند . بالجمله وجود ، وجدان ذات حق است .
« جامى » گويد : لفظ وجود را گاه به معنى محقق و حصول كه معانى مصدريه و مفهومات اعتباريهاند اطلاق مىكنند و بدان اعتبار ، از قبيل معقولات ثانيه است كه در برابر وى امرى نيست در خارج ، بلكه ماهيات را عارض مىشود در تعقّل ، چنان كه محققان حكما و متكلمين تحقيق آن كردهاند و گاه لفظ وجود گويند و حقيقتى مىخواهند ، كه هستى وى به ذات خود است ، و هستى باقى موجودات به وى ، و في الحقيقة غير از وى وجودى نيست در خارج و باقى موجودات ، عارض ويند و قايم به وى ، چنان كه بر ذوق عارفين و عظماى اهل يقين حق سبحانه به معنى ثانى است نه به معنى اول ( فرهنگ معارف اسلامى ) 7 - 47 - وجوب : ممكنات تا به سر حد وجوب نرسند موجود نمىشوند يعنى تا علل معدهء لازم و شرايط خاص حاصل نشود هيچ موجود ممكن از حيز عدم به عالم وجود نيايد .
- واجب : مفاهيم ذهنى را فلاسفه از نظر انتساب به خارج بر سه قسم كردهاند : واجب ، ممكن و ممتنع ، واجب عبارت از موجودى است كه وجودش منتسب به خود و از خود و به خود باشد و به عبارت ديگر موجوديت آن به نفس ذاتش باشد . در مقابل ممكن كه موجود منتسب به غير و از غير است . و ممتنع كه مفهومى است كه وجود براى آن محال باشد . به تعريف ديگر واجب ، موجودى است كه وجود براى آن ضرورى و ممكن ، موجودى است كه وجود و عدم هيچكدام او را ضرورى نباشد و ممتنع ، امرى است كه عدم براى آن ضرورى باشد . و بديهى است كه اگر
تهليليه ( فارسى ) — صفحة 103
مساهمون: المحقق الدواني
ص١٠٣