گفته است « ص 18 س 35 » : و قد يوجد النّسبة اليها طبريّا على غير القياس ( و البتّه اگر مازندران طبرس باشد در نسبت به آن طبرسى موافق و طبرى مخالف قياس خواهد بود )
ديگر اينكه طبرس را بشهادت اين عبارت : لا الى طبرس التّي هي مازندران ، بمعنى مازندران دانسته است غافل از اينكه در طبرستان و نظائر آن از مركّبات مدلول هر يك از دو جزء غير از مدلول هر دو جزء است ، و تاكنون شنيده نشده است كه در تفسير سجستان فى المثل سج يا سجس را بسيستان معنى كنند ، پس طبرس يا طبر بمعنى مازندران نيست و آنچه افادهء اين معنى مىكند مجموع طبرستان است .
بالجمله در ابطال قول كسانى كه طبرسى را منسوب بطبرستان مىدانند محكمترين ادّله مخالف قياس و نا مستعمل بودن اين كلمه است ، و در تأييد اين دليل ( با اينكه محتاج تأييد نيست ) قرائن متعدّد كه هر يك در واقع دليلى جداگانه است در دست داريم .
از جمله اينكه در كتب تاريخ و رجال كه تا دو قرن پيش تأليف شده است در نسبت بطبرستان همه جا ، بجز در مورد عدّهاى محدود ، لفظ طبرى به كار رفته و از عدّهاى محدود هم اغلب به نسبت طبرسى و طبرى هر دو ياد شدهاند مانند عماد الدّين حسن ابن علىّ بن محمّد كه او را هم عماد طبري و هم عماد طبرسى خواندهاند ، و فقط معدودى كه شمارهء آنها بتصريح مؤلّف روضات از سه تن تجاوز نمىكند بلقب طبرسى تنها اختصاص و اشتهار يافتهاند ، و اين خود قرينه و بلكه دليل آنست كه طبرسى غير از طبرى و منسوب بمحلّى غير از طبرستان است ، و در تأييد اين معنى كافى است كه نسبت دو تن از آن سه تن را ( ابو على طبرسى و پسرش ) صاحب تاريخ بيهق كه معاصر و معاشر آنها بوده است تعيين كرده و بصراحت گفته است كه : ايشان از بقعهاى موسوم بطبرس بودهاند .
ديگر اين كه اهل زبان در نسبت بامكنه هنگامى لفظ مخالف قياس استعمال ميكنند كه استعمال لفظ قياسى سبب اشتباه و التباس باشد ، چنان كه در نسبت بطبريّهء شام طبرانى گفتند تا بطبرى منسوب بطبرستان مشتبه نگردد . و بديهى است كه در
تعليقات نقض ( فارسى ) — صفحة 572
مساهمون: السيد جلال الدين الحسيني الأرموي المحدث
ص٥٧٢