كه : جعفىام ، سؤال نمودند كه : بچه كار آمدهاى ؟ گفتم : بطلب علم آمدهام ، گفت از كه طلب ميكنى ؟ گفتم : از شما ، گفت : پس بعد از اين اگر كسى از تو پرسيد كه : از كجائى ؟ بگو كه : از مدينهام ، پس به آن حضرت گفتم كه : پيش از سؤال ديگر مسائل از همين سخن كه حضرت فرمودند سؤال مىنمايم كه : آيا جايز است مرا دروغ گفتن ؟ آن حضرت فرمودند كه : گفتن آنچه ترا تعليم آن نمودم دروغ نيست زيرا هر كس كه در شهريست از اهل آن شهر است تا وقتى كه از آنجا بيرون رود بعد از آن آن حضرت كتابى به من دادند و فرمودند كه تا بنى اميّه باقىاند اگر چيزى از آن روايت كنى لعنت من و آباء من به تو متوجّه خواهد شد ، و اگر پنهان دارى چيزى از آن را بعد از هلاك بنى اميّه لعنت من و آباء من به تو متعلّق خواهد شد ، پس از آن كتابى ديگر به من دادند و گفتند : اين را بگير و مضمون آن را بدان و هرگز به كسى روايت مكن ، و اگر خلاف آن كنى فعليك لعنتي و لعنة آبائي . و ايضا روايت نموده كه : چون وليد پليد كه از فراعنهء بنى اميّه بود كشته شد جابر فرصت غنيمت شمرد و عمامهء خز سرخ بر سر نهاده به مسجد درآمد مردم بر او جمع شدند و او شروع در نقل حديث از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام نمود و در هر حديث كه نقل مىكرد مىگفت : حدّثني وصيّ الأوصياء و وارث علم الأنبياء محمّد بن عليّ عليه السّلام ، پس جمعى از مردم كه حاضر بودند چون آن جرأت از او ديدند با همديگر مىگفتند : كه جابر ديوانه شده است . و ايضا از جابر نقل نموده كه مىگفته كه : هفتاد هزار حديث از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام روايت دارم كه هرگز به كسى از آن روايت نكردهام و هرگز نخواهم كرد . و نقل نموده كه : روزى جابر به آن حضرت گفت كه : بر من بارى عظيم از اسرار احاديث خود بار نمودهايد و فرمودهايد كه : هرگز به كسى از آن روايت نكنم و گاه مىبينم كه آن اسرار در سينهء من به جوش مىآيد و حالتى شبيه بجنون مرا دست مىدهد ؟ « 1 » آن حضرت فرمودند كه : هرگاه ترا اين حالت دست دهد بصحرا بيرون رو و گوى « 2 » بكن و سر خود را در آنجا درآر آنگاه بگو حدّثني محمّد بن عليّ بكذا
هامش
( 1 ) - يعنى در آن حالت چه كنم ؟
( 2 ) - گو بفتح گاف فارسى و سكون ثانى زمين پست و مغاك را گويند » ( برهان قاطع ) .