و پريشانى باحوال بغداد راه يافت ، و چون اين خبر بسمع طغرل بيگ سلجوقى كه در آن اوان در ممالك خراسان و عراق عجم و آذربايجان فرمانفرما بود رسيد عازم دار الخلافه گشت و بعد از ملازمت خليفه بجانب بساسيرى كه در موصل بحكومت اشتغال داشت حركت نمود و او را منهزم ساخت و در همين سال چون برادر مادرى سلطان طغرل ابراهيم ينال در مقام عصيان برآمده همدان را بتحت تصرّف درآورد طغرل بيگ متوجّه دفع او گشت و چون بساسيرى اين خبر شنيد بر سبيل تعجيل بجانب بغداد شتافت و قائم خليفه را حبس كرد و رئيس الرّؤسا را كه سنّى متعصّب بود با جمعى از مخصوصان خليفه بر شتران نشانده در گرد بازارها گردانيد آنگاه همه را كشته خليفه را بمهارش مجلّى سپرد و خطبه بنام مستنصر علوى خواند ، و قائم از محبس رقعهاى مصحوب معتمدى نزد طغرل بيگ روان كرده او را بمدد خود طلبيد ، طغرل بيگ صفى الدّين أبو العلاء منشى را گفته كه سطرى چند مشتمل بر قبول ملتمس خليفه بر ظهر همين مكتوب قلمى كن ، منشى نوشت : « ارجع اليهم فلنأتينّهم بجنود لاقبل لهم بها و لنخرجنّهم منها أذلّة و هم صاغرون » .
چون سلطان چشم بر آن نوشته انداخت منشى را تحسين كرد و گفت : اميد است كه مضمون آيه ظاهر گردد ، و بعد از آن كه خاطر سلطان از جانب ابراهيم ينال جمع شد عنان عزيمت بصوب بغداد انعطاف داده بساسيرى سراسيمه شده فرار بر قرار اختيار داد و مهارش مجلّي قائم خليفه را باستقبال طغرل بيگ برده سلطان پيش خليفه شرط زمين بوسى بجا آورده پياده در ركابش روان شد خليفه گفت : اركب يا ركن الدّين ، و منشيان بعد از آن لفظ « ركن الدّين » را اضافهء القاب طغرل بيگ كردند ، و در اواخر ذى قعدهء سنهء احدى و خمسين و أربعمائه طغرل بيگ ببغداد درآمد و در همان سال متوجّه بساسيرى گشت و مقدّمهء لشكرش در كوفه ببساسيرى رسيده او را گرفتند و سرش از تن جدا كردند .
تا آنكه گفته :
و در كتاب سير علاء الدّين بكجرى تركى مصرى مسطور است كه بساسيرى
تعليقات نقض ( فارسى ) — صفحة 341
مساهمون: السيد جلال الدين الحسيني الأرموي المحدث
ص٣٤١