اضطرار او را بر اين امر واداشته بود از اين روى چون روزگارش سپرى شد بيكى از مردان شافعى مذهب وصيّت نمود كه مطابق مذهب شافعى به غسل و تجهيز و تكفين و دفن او بپردازد و بپسرش نيز وصيّت نمود كه بعد از وى از روى اين سرّ او پرده بردارد و حقيقت امر او را آشكار كند و معالم دين و سنن شريعت را در آنجا احيا نمايد پس پسرش بسال 555 عزيمت بر عمل بوصيّت پدر كرد و همين كه فرمان داد كه در مصيبت پدر سياه پوشند و خطيب را دستور داد كه طبق مرسوم آن زمان در خطبه نام خليفهء عبّاسى را ببرد ، عمويش و ساير خويشاوندانش بمخالفت برخاستند و منبر را شكسته و خطيب را كشتند ، پس محمود بنيشابور همين حال را گزارش كرد و از مسلمانان و زعماى آن شهر كمك و يارى خواست و هرچه استغاثه و استنصار نمود كسى بفريادش نرسيد و چون كمكى نيافت بنيشابور آمد و قوم و خويشان او و اهل آن سرزمين همه يكسره با ملاحده موافقت كردند .
پس آن سرزمين كه منبع فاضلان و موطن عالمان و مركز اهل خير و معهد اهل صلاح بود از آن تاريخ ببعد بالكلّيّه ملك صافى و خالص ملاحده و جولانگاه بدون مدّعى و بلامنازع باطنيان گرديد و آثار دين و شريعت و احكام مذهب و ملّت بالمرّه از ميان ايشان رخت بربست و تاكنون كه من اين كتاب را مىنويسم آن سرزمين در تصرّف ايشان است و مورد تاخت و تاز آن ملاعين نابسامان است » .
ابن الاثير در كامل التواريخ در وقايع سال پانصد و پنجاه و پنج ( ج 11 ؛ ص 57 چاپ اوّل مصر ) تحت عنوان : « ذكر عدّة حوادث » گفته :
« فى هذه السّنة أمر علاء الدّين محمود بن مسعود الغالب على أمر طريثيث اقامة الخطبة للخليفة و لبس السّواد ففعل الخطيب ذلك فثار به عمّه و أقاربه و من وافقهم و قاتلوه و كسروا المنبر و قتلوا الخطيب ، و كان فعل علاء الدّين هذا لأنّ أباه كان مسلما فلمّا تغلّب الاسماعيليّة على طريثيث أظهر موافقتهم و أبطن اعتقاد الشّريعة ، و كان يناظر على مذهب الشّافعيّ و ازداد تقدّما بطريثيث و جرت امورها بارادته ، فلمّا حضره الموت أوصى أن يغسّله فقيه شافعيّ ، و أوصى الى ابنه علاء الدّين إن
تعليقات نقض ( فارسى ) — صفحة 319
مساهمون: السيد جلال الدين الحسيني الأرموي المحدث
ص٣١٩