محمود بن محمّد بن ملكشاه گفته ( ص 458 - 459 ) : « از دار الخلافه او را سلطان غياث الدّين محمّد قسيم أمير المؤمنين لقب دادند عمّ او سليمان شاه بمدد مختصّ كوتوال از قلعهء فرزين بگريخت و باتّفاق اتابك ايلدگز و البغوش كون خر و فخر الدّين زنگى و البارغو بازدار و يوسف خوارزمشاه برادر زن سليمان شاه بجنگ او آمدند » و در كلام سابق مستوفى نيز كه در ترجمهء پدرش نقل كرديم تصريح بنام پسرش « الب ارغو » شده است ( رجوع شود بص 304 ؛ س 22 ) .
تعليقهء 58 ( ص 126 ؛ س 5 - 6 )
اينكه مصنّف ( ره ) گفته : « و شتّان ما بين البصيرة و العمى » .
مصراعى است كه نظر بكثرت استعمال در محاورات حكم مثل پيدا كرده است و گويا اصل آن همانست كه در قطعهء شعر معروف منقول از همّام ثقفى هست شيخ الطّايفه ( ره ) در امالى حديثى نقل كرده است ( جلد اوّل چاپ نجف ص 137 - 138 ) كه مفاد آن بطور خلاصه اين است كه : « چون روز جمل صفهاى مردم براى جنگ آراسته شد امير المؤمنين عليه السّلام زبير را صدا كرد و زبير آمد حضرت فرمود : آيا يادت مىآيد كه روزى من و تو باهم بوديم و سخن مىگفتيم و تو به روى من تبسّم مىكردى ناگاه پيغمبر اكرم ( ص ) بما رسيد چون آن حال صفا و محبّت را در ما ديد ترا خطاب كرده و فرمود : اى زبير آيا على را دوست ميدارى ؟ تو گفتى : چگونه او را دوست نمىدارم در صورتى كه ميان من و او موجبات محبّت و خويشى فراهم است پس آن حضرت فرمود : بدانكه با وجود اين حال تو با او جنگ خواهى كرد آنگاه تو گفتى : به خدا پناه مىبرم از اين كار ، چون زبير اين سخن را شنيد سرش را پائين انداخت و گفت : اين سخنان را فراموش كرده بودم .
امير المؤمنين ( ع ) فرمود : با صرف نظر از اين جريان آيا تو با من بيعت نكردهاى ؟
زبير گفت : بلى بيعت كردهام ، حضرت فرمود : آيا از من كارى سر زده است كه موجب شكستن بيعت تو گردد ؟ زبير سر خود را پائين انداخت پس سر خود را بلند كرده